شناسه: 156321

خاطرات بعد از مجروحیت

به روایت از اخمدرضا عبادیان : در یکی از عملیاتها ایشان به شدت مجروح شده بودند. با تلفن به ما اطلاع دادند که محمد در بیمارستان اهواز بستری شده است. من با سرعت به اهواز رفتم. خودم را به بیمارستان اهواز رساندم. حال پدرم بسیار بد بود. من اصرار داشتم که هر طور است پدرم را به بیمارستانی در مشهد منتقل کنند. هر چه دنبال هواپیمایی بودم که ایشان را به مشهد انتقال دهم، هواپیمایی نبود. وقتی این مطلب را به پدرم گفتم. لبخند زد. با دلی آرام به من گفت: تو ناراحت نباش. خواسته خدا را هیچ کس نمی تواند تغییر بدهد. اگر من سعادت شهادت را داشته باشم شهید می شوم و اگر تقدیر این باشدکه زنده بمانم. زنده می مانم بعد از دو روز فعالیت توانستم برنامه انتقال ایشان را به مشهد فراهم کنم. درکنار تخت ایشان مجروحی دیگر بود که او هم خراسانی بود. و خیلی مایل بود که به بیمارستانی در مشهد انتقالش بدهند. پدرم به من گفت: من زمانی حاضر هستم به مشهد بیایم که این برادر را نیز با خودمان ببریم. و با کمی تلاش و لطف خداوند توانستیم دستور انتقال آن برادر را نیز بگیریم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه