ناظر و شاهد بودن شهيد برامور
راوی محمد صفری: نزدیک غروب هنگام حرکت نیروها به سمت خط یکی از برادران جانباز لشگر برادر جواد خضرایی فرمانده گردان زرهی لشگر سراغ من آمد . او در حالی که اشک می ریخت به من گفت : برادر صفوی تو را به خدا بیا این قلم و کاغذ بنویس که اگر شهید شدی مرا هم شفاعت کنی . گفتم : آقا جواد چه شده است ؟ پاسخی نداد . در یک حال و هوای دیگری سیر می کرد . گفتم : شفاعت که یک طرفه نمی شود بیا طبق سنت بین بچه ها با هم صیغه برادری بخوانیم و هر کدام از ما که به فیض شهادت نائل آمدیم دیگری را شفاعت کنیم . اما جواد آقا همچنان اصرار داشت که بیا و بنویس . من فکر کردم او بدلیل اینکه ما می خواهیم عملیات کنیم و معمولا فرماندهان گردان های عمل کننده در عملیات ها به شهادت می رسند اصرار می کند . اما بعد از عملیات من سالم برگشتم و خدمت جواد آقا رسیدم و قضیه را جویا شدم ایشان گفتند : فردا شب یکی از دوستان جای ما می آید هر سفارشی و کاری داری به او بگو و من فکر کردم آن دوست شما هستید . اما زمانی که برادر صادق جوادی فرمانده محور شهید شد بعد متوجه شدم که منظور شهید ستوه برادر جوادی بئده و من اصلا فکرم سراغ او نرفت.
ثبت دیدگاه