خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی رحیم خادم محمدی: یادم است یکبار که تازه برادرم به درجة رفیع شهادت رسیده بود یکشب خواب او را دیدم. لبای زیبایی به تن داشت. احوالپرسی کردیم سپس گفت مشغول به چه کاری هستی؟ گفتم برادر روزها به مدرسه می روم و بعد از ظهرها هم به مغازة پدر می روم و آنجا به او کمک می کنم. در عالم خواب هیجان خاصی داشتم، گفتم برادر واقعاً تو شهید شده ای؟ تو که زنده هستی، چرا ما تو را تشییع جنازه کردیم؟ تو که الان کنار من سالم ایستاده ای. گفت علی جان مگر مدرسه نمی روی؟ گفتم چرا به مدرسه می روم. گفت مکر در کتابهایتان ننوشته اند که شهیدان هیچ گاه نمی میرند، زنده هستند و از خداوند خود روزی می گیرند؟ گفتم چرا ولی مسئلة شما فرق می کند، شما شهید شدید و ما شما را داخل قبر قرار دادیم. برادرم گفت نه هیچ فرقی نمی کند درست است که شهید شدم و جنازه ام را تشییع کردید ولی در حقیقت من زنده ام و همانطور که در کتابهایت خوانده ای پیش خداوند هستم و از او روزی می گیرم.
ثبت دیدگاه