عهد و نذر
به روایت از زهرا پاکدین : یادم هست نظر کرده بودم هر موقع همسرم محمد حسین از جبهه آمد جلوی پایش گوسفندی بکشم. تا اینکه بعد از شهادت ایشان، خواب دیدم که حسین آمده و من هنوز گوسفندی را نگرفته ام که بکشم گفتم حسین جان، تو اصلا من را خبر نکردی که بیایم و گوسفند بگیرم. چون می خواستم جلوی پایت گوسفند قربانی کنم. ایشان گفتند: عیب نداره، حالا دیر نشده، الان تو برو گوسفند بگیر و بیاور بکش.
ثبت دیدگاه