تولد و کودکي
راوی محمد مهدیزاده طوسی: یک روز با محمدرضا - زمانی که چهار سال بیشتر نداشت - به خانه عمه ام رفته بودیم. عصر آن روز برادر ما هندوانه آوردند که بخوریم. وقتی شروع به خوردن هندوانه کردیم، رضا در حالی که قاشق مسی دستش بود از حیاط توی کوچه رفت. بعد از چند لحظه ای دیدم یک شیئی به سرم اصابت کرد به نحوی که سرم شکست. وقتی نگاه کردم دیدم همان قاشق مسی است که دست رضا بود. بلافاصله داماد عمه ام مرا به بیمارستان سوانح واقع در خیابان خاکی بردند و پانسمان کرده و به خانه آوردند. من خیلی نگران بودم که پدرم از قضیه مطلع نشود چون می دانستم در آن صورت رضا را کتک می زند. وقتی پدرم به خانه آمد من توی رختخواب خوابیده بودم. پدرم تا من را دید پرسید حالت چطور است؟ گریه ام گرفت. پدرم پرسید: چرا گریه می کنی؟ گفتم: رضا را کتک نزنی. او نمی دانست که من توی حیات هستم وگرنه قاشق را پرتاب نمی کرد که سر من بشکند.
ثبت دیدگاه