فکاهي وقايع خنده دار
راوی لیلا صمدی: یک روز سر میلان خانه مان ایستاده بودم. یک دفعه دیدم که یک خانم چادر مشکی از خانه مان بیرون رفت. با خودم گفتم: خدا مرگم بده دیدی در را باز گذاشتم وسائل خانه مان را بردند. مقداری دنبال او دویدم و مرتب صدا زدم آی خانم کجا می روی؟ چه برداشته ای؟ بایست! هرچه دویدم نتوانستم به او برسم خسته شده و ایستادم بعداً فهمیدم که آن خود محمد رضا بوده که چادر مشکی سرش کرده است.
ثبت دیدگاه