شناسه: 220877

تدبیر نظامی و مدیریت نظامی

به روایت از علی محمد حافظی عسگری : تازه یکی، دو روز بود که من به گردان ایشان آمدم که قرار شد شب برای راهپیمایی و رزم شبانه حرکت کنیم. ـ در این مدت کوتاه یکی، دو بار با ایشان برخورد داشتم. ـ بعد از اذان مغرب و عشاء بود که آقای حافظی گفت:" نیروها را جمع کنید." من هم چون تازه به گردان ایشان آمده بودم با بچه ها به آن صورت آشنایی نداشتم. چون فرمانده گروهان بودم در حال سازماندهی نیروها بودم که دیدم ایشان آمد و با صدای بلند صدا زد،" آقای نعمتی کجاست؟" بعد از شنیدن این کلام به خدمت ایشان رفتم و گفتم: من نعمتی هستم، چه کار دارید؟ گفت:" چرا حرکت نمی کنی؟ همة گروهان ها رفتند و فقط گروهان شما مانده است." گفتم: خوب ما باید از کدام طرف برویم؟ ایشان گفت:" شما فرمانده گروهان هستی، خوب اگر در موقعیتی قرار بگیری که نمی توانی با کسی تماس داشته باشی و شب و تاریکی محض باشد و مسیر هم ناآشنا، منطقه هم منطقة جنگی چه کار می کنی؟" یک فرمانده، خیلی باید با اینگونه مسائل آشنایی داشته باشد تا بتواند در این شرایط حساس به خوبی فرماندهی کند و نیروها را کنترل نماید. گفتم:" شما مسیر را به من بگو که از کدام طرف باید بروم من خودم بقیة راه را پیدا می کنم." ایشان با اشاره راه را به من نشان داد و گفت:" همین مسیر را بگیر و جلو برو." گفتم: چشم، و به راه افتادیم. هنوز مقداری از راه را طی نکرده بودیم که دیدم دو نفر را به عنوان راهنما پیش من فرستاده یکی شهید حسینی ـ و دیگری که اسم او یادم نیست ـ همانجا متوجه شدم که دلگیری من از ایشان بی جا بوده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه