ايثار و فداکاري
راوی محمد رضا محمدی : یک روز وقتی آقای عصاریان به منزل آمد متوجه شدم ساعت مچی اش نیست از او پرسیدم ساعتت کجاست؟ گفت: یکی از بچه ها که به طور فعال به کتابخانه می آید به تازگی پدرش را از دست داده است. من برای اینکه او تشویق شود و کتابخانه را ترک نکند ساعتم را از دستم باز کردم و به مچ دست او بستم.
ثبت دیدگاه