شناسه: 327346

خاطرات سياسي

راوی ابراهیم نصیری: یک شب به اتفاق بابا رستمی به مسجد الرضا (ع) واقع در چها راه لشکر که آقای موسوی خراسانی آنجا سخنرانی می کرد رفتیم . یک ساعتی که از شروع جلسه می گذشت مشاهده کردیم که همه جا را شهربانی محاصره کرده است . یعنی از جلوی مسجد تا چها راه لشکر توسط نیروهایش یک کوچه ای درست کرده بود و کسی را نمی گذاشت که وارد مسجد شود رئیس شهربانی وقت خودش آمدو آقای موسوی خراسانی را صدا کرد که ، بیا بیرون . بچه های داخل مسجد همه با هم گفتند : بیا بیرون چیه ؟ درست حرف بزنید ، بفرمائید بیرون . رئیس شهربانی گفت : خوب به فرمائید بیرون بعد قرار شد که ایشان بیرون نروند . چون امکان داشت اگر بیرون می رفت او را دستگیر می کردند . افراد داخل مسجد می گفتند : اگر قرار است که ایشان بیرون بیاید ما همه با هم بیرون می آئیم در غیر این صورت بیرون نمی آئیم ، هر کاری می خواهید انجام بدهید . رئیس شهربانی وقت گفت : نه ،ما با شما کاری نداریم ، اگر شما با ما کار نداشته باشید . بیائید بیرون وبروید ، به شرط اینکه 5 نفر5 نفر ، بیرون بیائید . پنج نفر اول که رفتند ، نوبت پنج نفر دوم که رسید یکی از آن پنج نفر برگشت و گفت : بیرون نیائید که همه را دارند می زنند و قلع و قمع می کنند . دوباره رئیس شهر بانی آمد . گفت : چرا بیرون نمی آئید ؟ من کار ندارم . به صاحب اسمش قسم خورد که اگر شما با ما کار نداشته باشید ، ما هم با شما کار نداریم بیائید و دنبال کارتان بروید . دوباره پنج نفر ، پنج نفر بیرون آمدیم دیگر هر کس که وارد کوچه می شد تا جایی که می توانستند او را می زدند . آن شب بابا رستمی تنها آمده بود . خانمش را نیاورده بود . یک پیر مردی بود که زیر بغلش راگرفت و خودش را روی پیر مرد انداخت که کتک نخورد و تا چهار راه لشکر او را آورد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه