حمايت از حق و توصيه به ان
راوی ابراهیم نصیری: یک شب در زمان انقلاب من تنهایی روی پشت بام رفته و ا... اکبر می گفتم : در محل ما اکثراً ارتشی بودند . یک دفعه دیدم صدایی آمد که بس است پاین بیا. از این صحبت خیلی ناراحت شدم . از طرفی نمی دانستم که این صدا از کدام خانه آمد بعد از چند لحظه ای بابا رستمی خودش را روی بام رساند و دید من تنهایی تکبیر می گویم و دید من خیلی ناراحت هستم . از من سئوال کرد که چه شده است ؟ گفتم : یک نفر به من گفت : بیا پایین بس است . ایشان از این حرف خیلی ناراحت شد و بیش از شبهای دیگر و بلند تر به اتفاق شروع کردیم به ا... اکبر گفتن .
ثبت دیدگاه