عشق به جهاد 3
مسئولیت امور آموزشی به عهده ام بود. علی جزو کادر آموزشی پادگان بود و نیروها را آموزش می داد. یک روز به من مراجعه کرد و گفت:" من از این کار خسته شدم، واقعاً خسته شده ام، نمی توانم ببینم که ما این جا باشیم و بگوئیم: آموزش می دهیم و بقیه برادران در جبهه بجنگند! ولی ما در جنگ نقش مستقیم نداشته باشیم." او تصمیم گرفت به جبهه برود، مخافت فرماندهی هم در تصمیمش تأثیری نگذاشت. او در فاصله دو ساعت خودش را آماده رفتن به جبهه کرد؛ قمقه، کلاه کاس، کوله پشتی و... همه چیز را بسته بود. او جلوی در دژبانی ایستاد و گفت: " من باید بروم." فرماندهی گفت:" نه" او گفت:" باید بروم." بالاخره مجبور شدند که حکم مأموریتش را صادر کرده و به او بدهند. بله. این چنین او برپاخاست و عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل گردید.
ثبت دیدگاه