شناسه: 339241

شاگرد اول

از مدرسه که برگشت، خیلی خوشحال بود. چشماش از خوشحالی برق می‌زد. با یه برگه توی دستش اومد و گفت: مامان! نگاه کن، کارنامم رو گرفتم. شاگرد اول کلاس شدم. بغلش کردم و بوسیدمش. گفتم: آفرین پسرم. تو فوق‌العاده‌ای. همه نمره هاش عالی بود. بهترین نمره‌اش قرآن بود که مثل همیشه بیست شده بود. بین هم سن و سال های خودش خیلی خوب، قرآن می‌خوند. به‌ حدی که وقتی مسجد می‌رفت، خصوصا ماه رمضون‌ها، چنددقیقه‌ای رو بعد از نماز، بهشون قرآن یاد می‌داد.

کارنامه‌اش دستم بود و هوش و ذکاوتش رو تحسین می‌کردم که دیدم سریع به اتاقش رفت. لباسش رو عوض کرد و وضو گرفت تا نماز بخونه. عادت داشت همیشه نمازش رو اول وقت بخونه و بعد غذا بخوره. نمازش که تموم شد، سجده شکر به‌جا آورد. سجاده رو که جمع کرد به اتاقش رفت و از داخل کیفش چندتا کادو آورد. با پول خودش، چیزایی که میدونست نیاز داریم رو به‌عنوان هدیه می‌خرید.

نقل از مادر شهید

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه