نوروز سال 1370
در نوروز سال 1370 به همراه شهيد خلبان اسدا.. پور و با مهندس پروازي ستوان وليدي، به ماموريت سيستان و بلوچستان اعزام شديم. در آن سال سيل عظيمي در منطقه سيستان – زابل آمده بود؛ به طوري كه، مردم شهر زابل در محاصره آب قرار داشتند. ماه مبارك رمضان در آن سال با ايام نوروز توامان شده بود. از لحاظ ظاهر، به علت روزه و پروازهاي زياد، شهيد اسدا... پور لاغر شده بود، و پرواز ها نیز در آن ايام به علت وقوع سيل زياد بود. حتي به علت وخامت اوضاع، افراد با تعداد 10 الی 15 نفری سوار بالگرد كرده و در اماكن امن و اردوگاهايي كه تعيين شده بود پياده مي كرديم. تلاش و كوشش ايشان، در انجام صحيح ماموريتها در آن شرايط واقعا مثال زدني بود. نگراني و دل مشغولي ايشان، در انتقال سريع مردم از منطقه خطر، ما را بر آن داشت تا جايي كه توان داريم، به انجام درست و دقيق ماموريت ها مبادرت ورزيم. در همان حين به مااطلاع دادند؛ كه در منطقه ايرانشهر درگيري بوجود آمده، به طوري كه يك خودور متعلق به پليس راه، به همراه سه تن از کارکنان ناجا را اشرار منطقه به گروگان گرفته اند.. بلافاصله به زاهدان برای سوخت مراجعت نموديم، و بدون درنگ و استراحت به سوي ايرانشهر پرواز نموديم. در پليس راه ايرانشهر، سردار نجفدري فرمانده انتظامي استان سيستان به همراه چند نفر از همراهان (جمعا به تعداد 5 نفر) سوار بالگرد شدند. به محضي كه از پليس راه بلند شديم، باطري بالگرد از کار افتاد. به خلبان اسدا... پور گفته شد كه برگرديم. آن شهيد بزرگوار گفت: « آنها را گروگان گرفتند و جان آنها مهم تر است و بايد برويم.» چيزي كه من درآن شرايط به عنوان خلبان دوم مي ديدم؛ تلاش بسيار زيادي داشت تا بتواند آن گروگان ها را نجات بدهد. در آن زمان به برج مراقبت بي سيم زديم، و درخواست باطري از تهران را داديم. چون به علت خراب شدن باطري در صورت خاموش شدن بالگرد، وسیله پرنده دیگر قادر به استارت زدن و روشن شدن نبود. چون در آن زمان باک یدکی برای ذخیره سوخت نصب کرده بودیم؛ تا حدودی از بابت ذخیره سوخت خیال ما راحت بود. به سمت ارتفاعات، جایی که اشرار گروگان ها را به آن مناطق انتقال داده بودند پرواز نمودیم. در حین گشت زنی، خودروی متعلق به پلیس راه که یک پاترول آبی رنگ بود را پیدا کردیم. بالگرد را کنار خودرو نشاندیم و با تعجب دیدیم، که خودرو را مورد اصابت تیرهای فراوان قرار دادند. به پرواز خود ادامه دادیم و در مسیر پرواز روستا به روستا بالگرد را می نشاندیم و از افراد آن روستا در مورد گروگان ها سوال می کردیم. گاهی اوقات شهید اسد ا... پور فرامین بالگرد را وقتی کنار روستایی می نشستیم، به من می داد و خود به همراه سردار نجفدری و دیگر همراهان به داخل روستا می رفت و به پرس وجو می پرداخت. تلاش بسیار انجام می داد، تا قبل از اتمام سوخت بتوانیم آنها را پیدا کنیم. در یکی از این بازدید ها، در روستایی نزدیک به مقر آن گروگان ها، کد خدای آن روستا را به داخل بالگرد آوردند. تقریبا 2 الی 3 کیلومتر که در ارتفاعات پرواز کردیم. سردار نجفدری رو به شهید اسد ا... پور کرد و گفت: « سرگرد منطقه آلوده است و خطرناکه». شهید اسدا... پور هم در جواب گفت: « فوقش که شهید بشویم. تیمسار». در همان لحظه، متوجه دویدن فردی شدم. در همان حال به شهید اشاره کردم و اعلام نمودم. یکی از همراهان گفت: «احتمالا از چوپان های منطقه است که از صدای بالگرد ترسیده است.» همین که شهید اسد ا... پور از زیر پا و از طرق، شیشه زیر پای خلبان به منطقه زیر بالگرد نگاه می کرد؛ ناگهان صدای تیر به گوشم رسید. سرم را به سمت شهید اسد ا... پور چرخاندم، که دیدم شهید بزرگوار از ناحیه سر تیر خورده بود به طوری خون از سر و صورتش جاری شده است. خیلی سریع «سایکلیک» بالگرد را در دست خود گرفتم و به طرف ايرانشهر با آخرين سرعت هدايت نمودم؛ تا بتوانم شهيد بزرگوار را به بيمارستان برسانيم. با برج مراقبت موضوع را در ميان گذاشتيم. به سرعت شهید بزرگوار را به فرودگاه و سپس به بيمارستان انتقال داديم. در بيمارستان دكتر متخصص وجود نداشت و فقط يك دكتر هندي بود. دكتر هندي گفت: «نياز به متخصص مغز و اعصاب است و كار من نيست» ولي با اين وجود اقدامات اوليه بر روي را ايشان انجام دادند. با آمبولانس ايشان را به زاهدان انتقال داديم و از زاهدان نيز اين شهيد بزرگوار با هواپيماي توربو متعلق به هواناجا به تهران منتقل گرديد. حدودا 1 ساعت از اين حادثه نگذشته بود؛ كه اشرار با توجه به لو رفتن منطقه و حضور بالگرد و ترس از اين موضوع، گروگان هاي خود را رها كردند. كه اين ماموريت با شهادت شهيد اسدا... پور و آزادي گروگان ها همراه بوده است. یادم هست که صبح آن روز شهيد اسدا... پور به من گفته بود:« شب قبل من خواب حضرت علي را ديده ام.» پیکر پاک و مطهر این شهید عزیز در زادگاهش به خاک سپرده شده است.
ثبت دیدگاه