شناسه: 339648

خاطره

به نقل از مادر گرامی روزی با برادر بزرگترش بازی می کرده که به طرف پشت بام منزل رفته زمانی نگذشت که دیدم برادر بزرگتر آمد و گفت که از بالای پشت بام به زمین افتاده است وقتی من رفتم دیدم که با پشت به زمین افتاده و از آنجا که خدا او را می خواست تنها کمی زبان او زخم شده بود. او ارادت خاصی نسبت به پدر و مادرش داشت و با مهربانی و آرامش با آنها رفتار میکردو همیشه به من میگفت که مادر شما تناج سر من هستید و من عاشق شما و پدر هستم یکی از دوستان شهید می گوید هنگامی که به بالای سر شهید رسیدم شهیدگفت سلام مرا به پدر و مادرم برسانید و به برادرانم بگویید که مواظب آنها باشند و سرانجام با گفتن کلمه یا حسین شهید لبخندی زد و به درجه رفیع شهادت رسید روحش شاد و یادش گرامی

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه