https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/100437

شناسه خبر: 100437
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۲:۴۳

شهریار الله وردی داشتم از کوچه رد می شدم .

شهریار الله وردی داشتم از کوچه رد می شدم . دو نفر از روبرویم می آمدند . یکی شان شهریار ، بچه محلمان ، بود . دیگری هم خانم جوان بد حجابی بود . شهریار یک طوری سر به زیر راه می رفت که با من رخ به رخ شد و نزدیک بود به هم بخوریم . *** بعد از نماز صبح نشسته بود توی اتاق و داشت قرآن می خواند . تکیه دادم به دیوار و به آرامش و حال و هوای معنوی اش غبطه خوردم . معتقد بود قرآن خواندن اول صبح باعث گشایش روزی و باز شدن روحیه آدم می شود *** زن آمده بود در خانه مان که به ما دلداری بدهد ولی انگار خودش بیشتر از ما غصه دار بود . گریه اش که تمام شد گفت : - من بچه یتیم داشتم . شهریار مثل برادرم بود . تا می توانست به بچه هایم رسیدگی می کرد.