https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/103280

شناسه خبر: 103280
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۳:۲۷

محبت و مهربانی

یک روز از روزهای تابستان که پدر و مادرم به روستا رفته بودند پدرم همیشه به کارگری می رفت و مزدی که از این جهت گرفته بود به من گفت : موقع رفتن حجت ا… به جبهه به وی بدهم یادم می آید روز آخری که می خواست به جبهه برود من پولها را آوردم که به ایشان بدهم . حجت ا… یک نگاهی به پولها انداخت و در یک لحظه دیدم که چشمهایش پر از اشک شد و پول را از من قبول نکرد من گفتم: این پولها را پدر داده . ولی ایشان در جواب گفت: من این پولها را قبول نمی کنم چرا که خودم باید کار کنم و پول در بیاورم و وقتی دید که من ناراحت شدم فقط مبلغ کمی از پولها را برداشت و فقط دلیلش این بود که چون پدرم واقعاً کارگری می کند و دستهایش پینه زده بود من با این شرایط هیچوقت قبول نمی کنم .