https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/107582

شناسه خبر: 107582
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۴:۳۴

فکاهي وقايع خنده دار

راوی علیرضا حیدری : یک شب ساعت 11 شب بود که به اتفاّق شهید موسوی با هم به طرف خیابان رفتیم. داخل کوچه راه می رفتیم که متوجّه شدیم یک ساعت مچی جلوی پنجره گذاشته یا افتاده است. که شهید موسوی ساعت را برداشت و به راه خود ادامه دادیم. فردای آنروز آقای موسوی را دیدم که به خانه ما آمد و گفت: می خواهم ساعت را به صاحبش برگردانم و طرف را راضی کنم. گفتم: بگذار شب که شد می رویم و ساعت را سرجایش جلوی پنجره می گذاریم که شهید هم موافقت کرد. شب که رفتیم ساعت را سرجایش بگذاریم دیدیم پنجره بسته است نشستیم فکرکردیم که چه کنیم. آقای موسوی فکری به سرش زد و گفت: درب خانه را می زنیم و ساعت را به صاحبش می دهیم. بنده اصرار کردم که اگر او ما را بشناسد ممکن است ما را کتک بزند یا اینکه تحویل کمیته بدهد. شهید گفت: اگرشما می ترسید نیایید. من باید بروم و ساعت را به صاحبش تحویل دهم. بالاخره بنده کناری ایستادم و شهید درب خانه را زد که یک جوان 25 ساله درحیاط را باز کرد. شهید با خونسردی گفت: حاج آقا هستند. جوان جواب داد: نه، بفرمائید؟ حاج آقا نیم ساعت دیگر برمی گردد. که با ترس ولرز به خانه رفتیم و منتظرآمدن حاج آقا شدیم . صاحبخانه آمد پس ازاحوال پرسی جریان را به ایشان گفتیم که ایشان هم ناراحت شد و فوراً از اتاق دیگر دستبند آورد ما را دستبند زد و زنگ زد به کمیته طولی نکشید دوماشین نیرو آمدند. خودش ما را تحویل ماشین ها داد و همراه ما در ماشین نشست. وقتی متوجه شدیم دیدیم صاحبخانه از مسئولین عالی رتبه کمیته انقلاب اسلامی بوده است و فقط می خواست ما را کمی بترساند که بعد ها از بابت کمکی که به او کرده بودیم تشکر و قدردانی نمود.