https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/108797
شناسه خبر: 108797
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۴:۵۲
شجاعت و شهامت
یک روز صبح تعدادی از نیروها را به همراه آقای جلیری که جانشین گردان بود به منطقه برویم. وقتی نیروها از ماشین پیاده شدند، ایشان موتورسیکلتی که تحویل گردان بود را از یکی از بچه ها گرفت و آن را عقب ماشین گذاشت و گفت: حرکت کن برویم. گفتم: کجا؟ گفت: می خواهم به شناسایی بروم. حرکت کردم. فاصله ای که با ماشین رفتیم به یک مکانی که مثل بیابان صاف بود رسیدیم. آقای جلایری گفت: همین جا توقف کن. توقف کردم و موتور را از داخل ماشین بیرون آوردیم- حدود ساعت نه صبح بود- ایشان گفت: شما همین جا بمان. من تا یکی دو ساعت دیگر برمی گردم. سوار موتور شد و رفت. هوا خیلی گرم بود، به حدی که از شدت تشنگی توانایی حرکت کردن نداشتم. زیر ماشین دراز کشیدم. حدود ساعت چهار یا پنج بعدازظهر بود که صدای پایی به گوشم رسید. نگاه کردم دیدم آقای جلایری با پای پیاده در حالی که رمقی در بدن نداشت برگشت و از شدت خستگی فقط همین مطلب را توانست بگوید: پسرعمو سریع ماشین را روشن کن برویم. ماشین را روشن کردم و حرکت کردم. تا نزدیکی چنگوله ایشان صحبتی نکرد. به ایشان گفتم: پسرعمو چی شد؟ گفت: تا نزدیکی عراقی ها با موتور رفتم که ناگهان متوجه حضور من در منطقه شدند و شروع به تیراندازی کردند. سریع از موتور پیاده شدم و جایی بار مخفی شدن پیدا کردم. این قدر تیراندازی کردند که اطرافم از شدت تیراندازی آن ها سوراخ سوراخ شد ولی یک گلوله به من اصابت نکرد. با هر سختی بود خودم را از منطقه دور کردم و جای ماشین آمدم.