https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/108799
شناسه خبر: 108799
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۴:۵۲
شجاعت و شهامت
یک بار که آقای جلایری از مرخصی برگشته بود ـ به منطقه ـ وقتی ایشان را دیدم ـ شب بود ـ سلام و احوالپرسی کردم و جویای اوضاع و احوال شهرستان شدم در همان لحظه یکی از بچه ها آمد و به ایشان گفت: دو نفر از نیروهای دشمن وارد منطقه شده اند تا منطقه را شناسایی کنند. آقای جلایری چراغ قوه ای را از یکی از نگهبان ها گرفت و گفت: من به جلو می روم به بچه ها بگو حواسشان باشد تیاندازی نکنند. جریان را به نگهبانها گفتم و اسلحه ای برداشتم و پشت سرش به راه افتادم. چند قدمی که رفتم ایشان فهمید که شخصی از پشت سرشان حرکت می کند. به عقب نگاه کرد. دید من هستم گفت: مگر به شما نگفتم نیا؟ جواب دادم: دیدم شما بدون اسلحه جلو می روی گفتم برای این که بتوانید از خودتان دفاع کنید برایتان اسلحه ای بیاورم. گفت: اسلحه لازم ندارم. شما برگرد برگشتم. اتفاقاً همان لحظه پست نگهبانی تیربارچی ها عوض شده بود و نگهبان قبلی این موضوع را به نگهبانهای بعدی اطلاع نداده بودند. یکی از تیربارچی ها ایشان را می بیند و فکر می کند از نیروهای دشمن است و شروع می کند به تیراندازی کردن آقای جلایری چراغ قوه را به سمت نگهبان می گیرد تا او متوجه شود ولی نگهبان به سمت چراغ قوه هم تیراندازی می کند. ایشان نیروها را دور زد و از پشت سر آمد و به من گفت: مگر به شما نگفتم به نگهبان ها بگوئید تیراندازی نکنند با خودم گفتم الان همگی ما را تنبیه می کند. جریان را برایش تعریف کردم. با همدیگر به سنگر نگهبانی که تیراندازی کرده بود رفتیم. آقای جلایری با خنده و شوخی به نگهبان گفت: مرد حسابی، آدم با این بزرگی را باید با یک تیر از پا در می آوردی مقدار زیادی تیر انداختی ولی یکی نتوانستی درست نشانه بگیری. چیز دیگری نگفت و مسأله را به همین جا ختم کرد