https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/108826
شناسه خبر: 108826
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۴:۵۲
شجاعت و شهامت
یک روز ظهر در سنگر دیده بانی بودم که یکی از بچه ها مرا صدا زد و گفت: آقای حسینی یکی ازنیروهایتان بلوزش را درآورده و به سمت عراقی ها می رود . از دوربین دیده بانی نگاه کردم دیدم درست می گوید گفتم : سریع آقای جلایری را صدا بزن و از سنگر پایین آمد رفتم که تیربار را بردارم همین که تیربار را برداشتم و از سنگر بیرون آمدم دیدم آقای جلایری با موتور آمد می خواستم پشت سرش سورا بشوم که یکی از برادران بسیجی اسلحه را از من گرفت وگفت : وقتی من این جا باشم چرا شما بروید . من هم پشت دوربین رفتم و نگاه کردم قبل از این که از خاکریز دشمن عبور کند او را دستگیر کردند او را به عقب می آورند که عراقی ها فهمیدند وشروع کردند به تیراندازی و راه انداختن خمپاره . ما هم روی دشمن آتش ریختیم . خوشبختانه بدون این که مشکلی بوجود آید به عقب برگشتند او را به سنگر فرماندهی بردیم . آقای جلایری به من گفت : ایشان نیروی شماست می خواهی با او چه کار کنی ؟ ازاو بپرس چرا به طرف عراقی ها می رفت؟ این سوال زا ار او پرسیدم ادعا دارد فامیلی دارم گفته اند در این منطقه است می خواستم بروم واورا ببینم. تمام قسمت های بدنش ولباس های او را بازرسی کردیم پوتین هایش را درآوردیم ولی چیزی پیدا نکردیم به او گفتیم : جوراب هایت را بیرون بیاور گفت : پاهایم بوی بدی می دهد گفتم : عیبی ندارد وقتی جورابش را درآورد دیدم کارت شناسایی منافقین از کف پایش افتاد این شخص منطقه ی ما را به طور کامل شناسایی و اطلاعات زیادی را جمع آوری کرده بود و می خواست آن ها را به دشمن بدهد پس از روشن شدن موضوع او را تحویل حفاظت اطلاعات دادیم .
یک روز ظهر در سنگر دیده بانی بودم که یکی از بچه ها مرا صدا زد و گفت: آقای حسینی یکی ازنیروهایتان بلوزش را درآورده و به سمت عراقی ها می رود . از دوربین دیده بانی نگاه کردم دیدم درست می گوید گفتم : سریع آقای جلایری را صدا بزن و از سنگر پایین آمد رفتم که تیربار را بردارم همین که تیربار را برداشتم و از سنگر بیرون آمدم دیدم آقای جلایری با موتور آمد می خواستم پشت سرش سورا بشوم که یکی از برادران بسیجی اسلحه را از من گرفت وگفت : وقتی من این جا باشم چرا شما بروید . من هم پشت دوربین رفتم و نگاه کردم قبل از این که از خاکریز دشمن عبور کند او را دستگیر کردند او را به عقب می آورند که عراقی ها فهمیدند وشروع کردند به تیراندازی و راه انداختن خمپاره . ما هم روی دشمن آتش ریختیم . خوشبختانه بدون این که مشکلی بوجود آید به عقب برگشتند او را به سنگر فرماندهی بردیم . آقای جلایری به من گفت : ایشان نیروی شماست می خواهی با او چه کار کنی ؟ ازاو بپرس چرا به طرف عراقی ها می رفت؟ این سوال زا ار او پرسیدم ادعا دارد فامیلی دارم گفته اند در این منطقه است می خواستم بروم واورا ببینم. تمام قسمت های بدنش ولباس های او را بازرسی کردیم پوتین هایش را درآوردیم ولی چیزی پیدا نکردیم به او گفتیم : جوراب هایت را بیرون بیاور گفت : پاهایم بوی بدی می دهد گفتم : عیبی ندارد وقتی جورابش را درآورد دیدم کارت شناسایی منافقین از کف پایش افتاد این شخص منطقه ی ما را به طور کامل شناسایی و اطلاعات زیادی را جمع آوری کرده بود و می خواست آن ها را به دشمن بدهد پس از روشن شدن موضوع او را تحویل حفاظت اطلاعات دادیم .