https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/108832

شناسه خبر: 108832
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۴:۵۲

گذشت و اغماض

یک شب که نگهبان بودم دیدم از یکی از سنگرهای کمین صدای تیر اندازی می آید پست نگهبانی را به شخص دیگری تحویل دادم و رفتم ببینم چه خبر است . به سنگر آن شخص رفتم و گفتم : چه خبر است؟ چرا تیر اندازی می کنی ؟ گفت : دو نفر به سمت ما می آمدند به آنها ایست دادم دیدم مسلح هستند گفتم : این دلیل نمی شود که شما به آنها تیراندازی کنی شاید از نیروهای خودی باشند . موضوع را به پاسبخش و آقای جلایری اطلاع دادیم . سریع خودشان را به محل رساندند . آقای جلایری دستور داد که جلو بیایند. جلوتر که آمدند دیدیم حدود 7 یا 8 نفر هستند. رمز شب وسوالات دیگری را پرسید همگی را درست جواب دادند. و گفتند ما از نیروهای فلانی هستیم . آقای جلایری با فرمانده آن ها تماس گرفت و مشخصات آن ها را پرسید . فرمانده شان نام های آنها را بیان کرد و گفت : همه شان از نیروهای من هستند . ایشان گفت : سریع چند نفر بفرست تا به سنگرهای کمین بروند چون نیروهایت سنگرهای نگهبانی شان را ترک کرده اند . با خودم فکر می کردم حتماً آقای جلایری آنها را تنبیه خواهد کرد ولی ایشان نیروها را به مسجد برد وعلت ترک کردن سنگر را پرسید . گفتند : ما تازه از مرخصی آمدیم و خسته بودیم . گفت : چرا با فرمانده گردانتان صحبت نکردید . الان خودتان را به کشتن داده بودید. آنها از خجالت سرشان را پایین انداختند و چیزی نگفتند . بعد از مدتی سکوت دونفر از آنها گفتند : ما اشتباه کردیم اگر ممکن است ما را به دفتر قضایی نفرست . ایشان آن دو نفر را بخشید و صبح که شد بقیه افراد را به دفتر قضایی فرستاد . همان شب گفت: بروید برای اینها چایی بیاورید تا رفع خستگی کنند . وقتی چایی آوردند آنها از خجالت و شرمندگی سر به گریبان فرو برده بودند و چایی شان را نمی خوردند . آقای جلایری گفت : چرا چایی تان را نمی خورید . خجالت نکشید من بیرون می روم تا شما چایی تان را بخورید . و با صبح همین جا بخوابید به اتاق خودش رفت تا آنها به استراحتشان بپردازند .