https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/114046

شناسه خبر: 114046
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۶:۱۹

آخرين وداع با دوستان

راوی محمد مرادی: یادم می آید بعد از این که پسر عمویم حسن مرادی 45 روز خدمت کرده بود و می خواستند ایشان را به مرخصی بفرستند گفتم : حسن جان شما برو به مرخصی . گفت: هستم تا با هم برویم . گفتم: مرخصی شما رسیده است گفت : من میروم خط اتفاقا" ایشان به خط رفتند و بعد از سه روز برگشتند - آن زمان مقرمان روبروی هم بود فقط یک جاده بینمان فاصله بود - و گفتند دارند ما را به زور به مرخصی می فرستند گفتم برو اشکالی ندارد به اتفاق همراه افتادیم رفتیم به گردانش لباس هایش را برداشت و آمد پای اتوبوس سوار شد وقتی با هم خداحافظی کردیم گفت : دیگر همدیگر را نمی بینیم من ابتدا فکر کردم منظورش این است که دیگر به خط بر نمی گردد و هرگز فکر نمی کردم منظورش این است که او شهید می شود و دیگر یکدیگر را نمی بینیم بعد از این که حسن رفت من مجروح شدم و مرا به کرمانشاه آورد ند وقتی برگشته بود حدود 45 روزی گذشته بود که صبح دیدم برایم تلگراف آمده است که اگر از حسن خبری دارید به ما اطلاع دهید من رفتم به خانه ی عمویم زنگ زدم دیدم همه ی اعضای خانواده ناراحت هستند دیگر من مرخصی گرفتم و به اهواز رفتم گردانش را پیدا کردم دیدم عکسش را کنار گردانش زده اند رفتم به فرمانده ی آنها گفتم صاحب این عکس پسر عمویم است بگویید ببینم چکار شده است ؟ ایشان به من جواب دادند که به شهادت رسیده است پرسیدم جنازه اش کجاست؟ جواب دادند جنازه ای نداشته که بتوانیم بیاوریم علت را سئوال کردم گفتند او راننده نفربر بوده که نفربر را زده اند و ایشان هم داخل بوده و کاملا" سوخته است خلاصه من زنگ زدم و موضوع را برای خانواده ام تعریف کردم .