https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/114438

شناسه خبر: 114438
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۶:۲۵

توجه به خانواده

راوی احمد محمدی : کلاس اول ابتدایی بودم در نیمه دوم فروردین ماه بود. من پسری بازیگوش و خندان بودم همیشه پدرم نصیحت می کرد و می گفت: پسرم درس بخوان و اگر نه در خرداد قبول نخواهی شد. من که خیلی بازیگوش بودم سرم به کار خود گرم بود و گوش به این حرفها نمی دادم البته لازم به ذکر است که چون خیلی زرنگ بودم و ثلث اول و دوم معدل خوبی داشتم فکر نمی کردم ثلث سوم با مشکل روبرو شوم. خرداد ماه فرا رسید و موقع امتحانات شد و امتحاناتم را دادم بعد از چند روز نتیجه امتحانات مشخص شد. دائی کوچکم خبر تجدیدی مرا که یکی بود آن هم از درس دیکته داد از این موضوع ناراحت شدم از همه بیشتر پدرم ناراحت شد. و به من گفت: پسرم مگر به تو نگفته بودم که درس بخوانی چرا گوش نکردی؟ این هم عاقبت گوش ندادن. مرا از تمام بازیها منع کردند و من نیز با خودم عهد بستم که در شهریور حتماً بیست بگیرم و این طور هم شد و من از دیکته20 گرفتم. این جرقه ای بود که من درس بخوانم و کوشش فراوانی بکنم، تا کلاس چهارم خوب پیش رفتم تا اینکه پدرم در سال 67 به جبهه اعزام شد و به من قول داد که اگر قبول شدم حتماً جایزه ای می گیرد. البته باید با معدل بالا قبول شوم تا جایزه بگیرم. بعد از گرفتن کارنامه قبولی خوشحال شدم و منتظر ماندم تا پدرم از جبهه بر گردد تا جایزه را بگیرم. بالاخره آمد اما بدن بدون روح او بله او شهید شده بود. مرا فقط یک لحظه گذاشتند تا پدرم را ببینم دقیقاً یادم است امکان نداشت روزی بدون خواندن قرآن به سر کار برود. فرض کنیم اگر سال اول ابتدایی پدرم مرا نصیحت و از بعضی بازیها معاف نمی کرد چه می شد مطمئناً الان پیشرفت نمی کردم.