https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/115341

شناسه خبر: 115341
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۶:۳۸

خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد

راوی راضیه رشید: روزی رفتم خانه خواهرم زن داداشم خبر آرود که راضیه ما همین الان به خانه پدر شوهرت تلفن زدیم گفتند آقای گلخار اینجا بوده و فردا صبح می خواهد به مشهد بیاید گفتم : نه شما دورغ می گوئید . گفت : آماده باش که فردا شوهرت می آید من شب را در آنجا خوابیدم خواب دیدم در یک منطقه ای جنگی هستم همین طوری سراسیمه می آیم و می روم و فریاد می زنم گریه می کنم در همیم حین یک آقایی جلو آمد و گفت : چرا گریه می کنی ؟ گفتتم : حدمد 25 روز است که از همسرم خبری ندارم گفت : خانم دنبالش نگرد او شهید شده است و سوخته . گفتم : نه او نسوخته بلند بلند شروع به گریه کردم . برادرم بالای سرم آمد و گفت : خواهرم چرا گریه می کنی به من در جوابش گفتم : همین الان خواب دیدم که محمد حسین شهید شده است . گفت نه خیالات تو را برداشته است فکر نکن خلاصه رفتم وصورتم را شستم و یک لیوان آب خوردم آنها هم به من دلداری دادند و دوباره به خوابیدم صبح که شد از خانه ی برادرم آمدم خانه مادرم به برادر شوهرم زنگ بودند که یک گلخاری حدود 20 روز است که جنازه اش را به مهاباد برده اند چون در مهاباد زندگی می کرده او را به همان جا برده اند خلاصه برادرش گفته بود بله برادرم در همان منطقه خدمت کمی کرده است به ایشان گفته بودند بیایید که مجروح شده است وقتی برادرش رفته بود دیده بود که محمد حسین شهید شده است دیگر صبح زود که به خانه ی مادرم آمدم مادرم گفت : چه شد ه است ؟ گفتم : دیشب این طور خوبی دیده ام مادرم کگفت برو صدقه بده رفتم صدقه دادم آنروز خیلی دلشوره داشتم شبش که خوابیدم حدودا ساعت 4 صبح دیدم که درب خانه را می زنند تابستان بود و من داخل حیاط خوابیده بودم البته خوابم نمی برد و داخل حیاط مرتب راه می رفتم مادرم می گفت : مادر این قدر خودت را اذیت نکن خلاصه مادرم رفت دم در تا ببیند کیست ؟ من از پشت پنجره نگاه کردم دیدم پسر عمویش است که با لباس سیاه ایستاده است مادرم تا ایشان را دید پرسید چی شده است ؟ گفت : محمد حسین شهید شده او امروز جنازه اش را به گناباد می بردن شما هم بیائید مادرم گفت : آهسته حرف بزنید راضیه نفهمد من هم همین طور داشتم گوش می کردم همین که چشمم به پسر عمویش افتاد از حال رفتم وقتی به هوش آمدم گفتم نه شما دروغ می گوئید . ساعت 8 صبح پدرم ما را با اتوبوس به گناباد برد وقتی که رسیدیم دیدیم که بله آنجا غوغایی به پا است وقتی جنازه اش را دیدم آن وقت باور کردم مارا به بیمارستان بردند و مدت یک هفته در آنجا بستری بودم .