https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/116859

شناسه خبر: 116859
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۷:۰۱

تشییع جنازه

به روایت از گلشا رضایی : وقتی خبر شهادت ابراهیم را به من دادند من هم گریه کردم و ناراحت بودم. باورم نمی شد که او شهید شده تا اینکه سوار ماشین شدیم که جنازه را بیبنیم. همین که ماشین کنار باغ ایستاد که من پیاده شوم و جنازه را ببینم، هرچه خواستم روی پاهایم بایستم نتوانسم. گویی پاهایم قطع شده بود، هیچ گونه حرکتی نداشتند. دو نفر خانم آمدند و مرا به طرف جنازه بردند. با خودم می گفتم خدا کند صورتش سالم باشد که من تحمل نداشتم پیکر متلاشی شده را ببینم. آنها مرا به سر جنازه بردند ، دیدم چشم هایش را بسته ، چفیه دور گردنش ، صورتش را اصلاح کرده ، موهای سرش حنا شده تمیز و مرتب مثل اینکه می خواسته به یک مهمانی بزرگ برود. نشستم و دستم را گذاشتم روی صورتش سرد بود. دستم را دور صورتش کشیدم آخر برای آخرین بار بود که او را می دیدم. مدتی طولانی در کنار جنازه بودم، هنگامی که می خواستم روی جنازه را بپوشانند دستم را روی صورت و موهای صورتش حرکت دادم. ناگهان متوجه شدم مثل اینکه نوک سوزنی آرام در دستم فرو می رود. به خودم تلقین کردم چون ناراحت هستم این احساس را کردم و دوباره دستم را حرکت دادم. یکی از موهای صورتش در دستم فرو رفت. فهمیدم که او هم دارد با من خداحافظی می کند. جنازه شهید را تشعیع و به خاک سپردند. شب شد، آخرهای شب بود اطرافیان یکی پس از دیگری رفتند و خوابیدند. من نشسته بودم و گریه می کردم و ناله می کردم و حالی داشتم که فقط خدا می داند. نمی توانستم یک لحظه آرام باشم. چند ساعتی گذشت، حالم خیلی بد بود. داشتم از بین میرفتم . شبهای اول تابستان بود و پنجره باز بود. به یکبار متوجه شدم پارچه ی سبز رنگی بین زمین و آسمان مثل اینکه چهار نفر از چهار گوشه این پارچه را گرفته باشند وارد اتاق شدند. فکر کردم چشمم اشتباه می کند. چشمم را مالیدم دیدم پارچه صاف و معلق بین زمین و آسمان قرار گرفته. چند لحظه گذشت، گفتم خدایا این پارچه دیگر چه چیزی است؟ دیدم یک چیزی وارد شد و روی پارچه ی سبز قرار گرفت. شبیه به یک قنداق بچه که در پارچه سفید پیچیده باشند اما بزرگتر . اندازه ی آدم بزرگ تمام بدنش در پارچه سفید پیچیده شده بود. از قسمت سر تا بالای پیشانی و مقداری از موهای او معلوم بود و بقیه بدن با پارچه ی سفید پوشیده بود. با دو چشم باز به طرف من نگاه کرد. چشم در چشم من دوخته بود. با نگاه از من می خواست که آرام باشم. آن نگاه طوری بود که هنوز هم وقتی به آن زمان فکر می کنم آن دو چشم باز را می بینم که به من نگاه می کند. هرگز آن نگاه را فراموش نمی کنم. فکر می کنم مدت زیادی ما در چشم هم نگاه می کردیم که این چنین در ذهن من مانده. خوب که نگاه کردم نتوانستم تحمل کنم و فریاد زدم. یکی از همسایه ها که بیرون رفته بود زود آمد و گفت چه شده است؟ موضوع را برایش تعریف کردم. یکی دوساعت گریه کردم ولی خیلی آرام شده بودم. مثل این بود که ظرفی آب سرد بر قلب آتش زده ی من ریخته باشند. بعد از این بود که توانستم مقداری استراحت کنم و از آن به بعد همین که خیلی ناراحت می شدم فوراً آن دو چشم باز جلوی من ظاهر می شد و من آرام می شدم.