https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/120676
شناسه خبر: 120676
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۷:۵۷
لحظه و نحوه شهادت
راوی سید حسن مهاجریان مقدم: من به اتفاق شهید هر دو با هم به اهواز حرکت کردیم ما را به پادگان شهید برونسی بردند به همراه ما یکی از همسایگانمان به نام حسن چناری نیز بود و پس از سه روز ما را تقسیم کردند . فرمانده گردان ما را صدا کرد و گفت : شما چند بار به جبهه آمده اید ؟ حبیب جواب داد : من از سال 65 در جبهه بوده ام و در عملیات زیادی شرکت داشته ام و این بار دوست دارم شکارچی تانک باشم . بعد از من سؤال کرد . من گفتم اولین دفعه است . از طرف بسیج : جبهه آمده ام . فرمانده گفت : کمک آرپیچی زن باش . نوبت حسن چناری شد و او هم همین جواب را گفت : من از خدمت سربازی به خاطر اینکه گوشم سنگین است ، معاف شدم و از طرف بسیج آمدم . او هم گفت : تو هم کمک آرپیچی زن باش آن وقت اسم ما را پرسید و گفت : ما پسر عمو هستیم و وقتی نام پدر را پرسید ، فهمید که حبیب دروغ گفته است و گفت : نمی شود دو تا برادر با هم در جبهه باشند حبیب گفت : برادر بزرگم مفقود الاثر است به خاطر این که خانواده مان ناراحت نشود ، می خواهم که با هم باشیم تا از هم خبر دار باشیم . فرمانده طالبی گفت : پس شما جز گردان جندا... به دسته اول - گروهان 3 شکارچی تانک باشید و ما به مدت 2 هفته در پادگان بودیم و با تمرینات خود را آماده می کردیم . یک شنبه ساعت 7 صبح به ما اعلام کردند که می خواهید بروید خط . ما به خط رفتیم بعد از 7 روز گردان را که چون گردان خط شکن به نام جند ا... بود ، به حلبچه خط سید صادق بردند . 67/2/26 شب عید فطر بود که من و حسن چناری در سنگر نگهبانی می دادیم ساعت 12 شب پست ما تعویض می شد و پست بعدی برادرم و دوستش بود که آنها آمدند پست را تحویل بگیرند . مثل همیشه حبیب حرف می زد ، می خندید ، شوخی می کرد که یک دفعه گفت : ساکت باشید ، فکر می کنم گشتی ها آمدند آن وقت سنگر را خالی کردیم و پناه گرفتیم ، دوست برادرم با گشتی ها درگیر شد ما به سرعت به سوی او دویدیم ، آن وقت دیدم از پشت خاکریز تیر اندازی شروع شد من و برادرم حدود 200 متر از خاک ریز دور شدیم که از پشت به عراقی ها حمله کنیم و زمانی که ما رفتیم عراقی ها فرار کرده بودند ما هم به سنگر خود باز گشتیم . حدود ساعت 2/40 دقیقه شد که فرمانده دسته ما و بی سیم چی آمدند و ما در این هنگام شش نفر در سنگر بودیم بعد از چند دقیقه خمپاره 120 در یک متری ما منفجر شد من گیج شده بودم سنگرمان خراب شده بود همه جا را دود و خاک فرا گرفت . هنوز سوت انفجار به گوشم بود که ناگهان برادرم را دیدم و او هم مرا دید و دست راست مرا گرفت و با اینکه ترکش خورده بود مرا به سمت سنگر اجتماعمان می کشید . حدود 50 مترمرا کشید دیگر رمق نداشت و افتاد . من ناراحت و متعجب بودم و نمی دانستم چه کار کنم . آمدم از زیر شانه هایش بگیرم که دستانم خیس شد و دیدم که خون است. حبیب گفت : مرا بگذار زمین و تو برگرد به بچه ها کمک کن . من با عصبانیت گفتم : من به تو کمک می کنم و اول تو را به سنگر می برم بعد بر می گردم . نمی دانید چه حالی داشتم او را به سنگر بردم رفتم دنبال راننده آمبولانس . ماشین که آمد مجروحین را از جمله برادرم را در داخل آمبولانس گذاشتم و به طرف بیمارستان امام حسین واقع در طویله حرکت کردیم . من بالای سر برادرم اشک می ریختم و حاضر بودم بمیرم و برادرم را این طور خون آلود نبینم . دستم را گرفته بود و لحظات آخر می گفت : داداش جان مواظب خودت باش ، همین طور مواظب پدر و مادر و بچه ها . خیلی یواش اشهد و سوره هایی از قرآن می خواند که به فیض شهادت نائل گشت .