https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/121448

شناسه خبر: 121448
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۸:۰۸

آخرین وداع با خانواده

به روایت از فاطمه شجاعی رباطی : بابا نرو ! بابا نرو! یادم هست آن روزی که پدر کوله بار عشق را بر دوش گرفته بود و رخت بربسته بود تا این راه طولانی دنیای فانی را طی نماید . آن روز را خوب بخاطر دارم انگار کسی لحظه به لحظه به من می گفت : خود را برای امتحانی سخت و دشوار و چه بسا افتخار آفرین آماده کن! گویی که کسی به من گفت : اگر ایندفعه بابا برود دیگر بر نمی گردد همین بود که وقتی بابا به درب خانه رسید پایش را گرفتم و داد زدم : بابا نرو ! بابا نرو ! مادرم گریه می کرد و وسایل پدر را برداشته بود. انگار که به الهام شده بود که دیگر مرد زندگیش و پدر فرزندش بر نمی گردد. در همانحالی که مادر گریه می کرد ومن هم فریاد می کردم ، پدر یک نگاه عجیب و محبت آمیز به معنی وداع از ته دل به مادرم کرد . بعد مرا برداشت وبغل کرد و بعد صورتم را بوسید. صورتی که پر از اشک شده بود صورتیکه 2 سال است لبان پر مهر پدر به آن کشیده نشده است . آخرین دفعه ای که پدر به جبهه رفته بود 24 روز نگذشته بود که عصر آنروز ناگهان ماشینی بر در خانه مان توقف کرد و همه آشفته و نگران منتظر شنیدن خبر بودند . و با لاخره هر طوری شد موضوعی را به مادرم گفت .بعد از چند دقیقه حیاتمان غوغا شد . روز 26/ 10/ 65 جنازه پدر به روستا آوردند. بعد از اینکه می خواستند جنازه را داخل قبر بگذارند، جلو رفتم و خود را روی نعش پر خون پدر انداختم و صورت پدر را بوسیدم و تا می خواستند مرا از جنازه جدا کنند بر سر و صورت خود می زدم و می گفتم : بابا مو کجا می برین ! وقتی گریه می کردم یکی مرا بر داشت و بغل کرد گویی همچون پرنده ای سبک بال شده بودم و بعد چیزی نفهمیدم . لحظه ای بعد بیدار شدم !