https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/124439
شناسه خبر: 124439
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۸:۵۲
خاطرات جنگی 3
به روایت از حمید ربانی نوغانی : یکی از برادران رزمنده مجروح شده بود. در مشهد به ملاقاتش رفتیم. به او گفتیم: شما چه وقت در جبهه بودید و چکار می کردید؟ می گفت: من هیچکار نتوانستم بکنم. دعا کنید که خوب شوم و برگردم. می گفتیم: چرا؟ می گفت: چون می خواهم کاری را که با نبودنم در یک ماه اول جنگ گناهی که مرتکب شدم، بالاخره با بودنم فعلاً در آنجا مسئله اش را حل کنم. گفتم: چطور؟ گفت: من بعد از اینکه جنگ شروع شد به علت مشکلات خانوادگی تا یک ماه بعد از آغاز جنگ نتوانستم به جبهه بروم. بعد از یک ماه خدا توفیق داد و به جبهه رفتم و الان چندمین باری است که مجروح شدم. الان هم آرزویم این هست که هر چه سریع تر بروم و انشاءا... خداوند توفیق شهادت بدهد. شاید دعایتان هم این باشد و بعد سئوال شد از خدا چه می خواهی و خواستت از خدا چیست؟ گفت: فقط از خدا می خواهم آن غیبت یک ماه اول جنگ را بر من ببخشد. ما خواستیم اسمشان را بپرسیم، به ما نگفتند و این طور افراد همیشه گمنام هستند.