https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/124484

شناسه خبر: 124484
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۸:۵۲

توجه به خانواده 2

به روایت از سیدایوب رباط جزی : یادم است روزی که پدرم قصد اعزام به جبهه را داشت به یاد دارم همان روز مادرم مرا به فیزیوتراپی برد و پدرم نیز برای خداحافظی آنجا آمد یکدیگر را در آغوش کشیدیم اشک در چشمانمان حلقه زده بود و نگرانی خاصی را که از جانب من داشت در نگاه هایش مشاهده می کردم بعد از فیزیوتراپی به همراه مادرم به منزل برگشتیم و آنجا بود که برای آخرین بار پدرم را دیدم. پدرم با دوستانش آمدند و تقاضای آب کردند و پس از نوشیدن آب رفتند خیلی دوست داشتم قامت آن چند دلاور را هنگام رفتن مشاهده کنم به همین خاطر با تلاش فراوان خودم را به در منزل رساندن و دیم که سوار بر موتور عاشقانه به سوی محل اعزام می روند پس از آخرین دیدار و خداحافظی با پدرم همه اش به یاد او بودم و برای دیدار دوباره اش لحظه شماری می کردم.ایشان پس از رسیدن به جبهه با تلگراف خبر سلامتی را اعلام کرد و ضمن آن سفارش مرا نیز کرده بود نوشته بود که ایوب را به خدا و سپس به شما خانواده می سپارم حتماً او را تهران ببرید تا ان شاء ا... بهبود یابد. آن موقع همه ی دکترها و متخصصین مرا جواب کرده بودند و امیدی به بهبود یافتن من نداشتند می گفتند: تا آخر همان طور فلج می مانم اما به شکر خدا و یاری امام رضا(ع) و دعاهای پدر شهیدم و بقیه ی اطرافیان سلامتی کامل را باز یافتم.