https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/124486

شناسه خبر: 124486
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۸:۵۲

آخرین وداع با خانواده 2

به روایت از سیدایوب رباط جزی : عمه ام خاطره ای را از قول پدرم این گونه نقل میکرد: "آخرین بار که به جبهه رفت بدون خیر قبلی با عجله نزد من آمد و گفت: خواهر می خواهم به منطقه بروم و چون شما را ندیده بودم آمدم خداحافظی کنم الآن هم نیروها حرکت کرده و من باید هر چه سریعتر خودم را به آنها برسانم پس از آن با عجله نهار خورد و سایلش را در ساک جا به جا کرد روی پله ها نشسته بودم که یک لحظه نگاهم با نگاه برادرم به یکدیگر پیوند خورد به دلم افتاد که نکند تاکیدها و توصیه های بیش از حدش بوی شهادت داشته باشد به خود آمدم و از آن خیالات خارج شدم پیوسته سفارش می کرد: خواهرم همانند زینب صبر داشته باشید نگذارید دشمنان اسلام خوشحال شوند ممکن است روزی فرا رسد که من هم به درجه رفیع شهادت نائل شوم بعد از آن هم سفارش فرزندان و خانواده اش را کرد و گفت: به همسرم بگو پسر عزیزم ایوب را به دکتر ببرد و در صورت نیاز اگر کاری داشت به جهاد برود و از برادران جهادگر کمک بگیرد من سفارش کرده ام وقتی که می خواست برود از زیر آینه و قرآن عبور کرد رو به ایشان کردم و گفتم: داداش شما که زیاد جبهه رفته ای حالا نرو بچه ات مریض است در پاسخ من گفت: خواهرم الآن جبهه به ما بیشتر نیاز دارد تا اینجا بچه هایم خدا را دارند شما برای ما دعا کنید امیدوارم لیاقت شهادت نصیبم شود من باید سنگر برادرم جواد را خالی نگذارم و به وصیتش عمل کنم.