https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/124899
شناسه خبر: 124899
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۸:۵۸
عشق به جهاد
حسین اصغر یک روز آمد و گفت: مادرمن می خواهم بروم به یک روز و زود برمی گردم وقتی که رفت به من زنگ زد که من درتربت جام درحال آموزش نظامی هستم من بعد ازچهل روز رفتم آنجا به فرمانده شان گفتم : دو تا بچه صغیر دارم وکسی ندارم که در زندگی ام مرا یاری کند او گفت : حاج خانم اگر خودش رضایت دارد ببرش به خودش گفتم او گفت : با یک شرط با تو می آیم یکی اینکه من را اول زن بدهی و دیگر اینکه خواهرم را عروس کنی گفتم : عیب ندارد تو بیا برویم هر وقت خواهرت را عروس کنم برو جبهه بعد ازاینکه ازدواج کرد و خواهرش هم عروس کرد گفت : دیگر مسئولیتها از گردنم برداشته شد ومن آزاد شدم تا به جبهه بروم و آن موقع خیلی خوشحال شده بود .