https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/124900
شناسه خبر: 124900
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۸:۵۸
حرمت والدین
یک روز حسین اصغر وقتی به خانه آمدگفت : لباسهایم را بده عوض کنم که می خواهم جایی بروم وقتی از خانه بیرون رفت دیدم به سمت مسجد رفت و دارد برای اعزام به جبهه ثبت نام می کند جلو رفتم و به ایشان گفتم : اگر به جبهه بروی خودم را می کشم ایشان گفت : نمی روم ومرا خانه آورد در خانه من زیاد گر یه کردم و گفتم : تحمل داغ تو را ندارم اما حسین اصغر می خندید و چکمه هایش را درآورد و صورتم را بوسید گفت : به جبهه نمی روم بعد از چند لحظه گفت : ابراهیم خلیل اسماعیل را خواست قربانی کند یا مادرش را گفتم : می خواست اسماعیل را قربانی کند گفت : تو نمی خواهی مرا به عنوان قربانی بفرستی چطور می خواهی در روز قیامت جلوی مادران شهدا و ائمه اطهار سرت را بلند کنی . شیطان از من دور شد و راضی شدم که به جبهه برود حسین اصغر وقتی می خواست برود گفت : من سه ماه بیشتر در جبهه نمی مانم و شهید می شوم سعی کن در فراق من خیلی شیون و زاری نکنی فقط بگو خدایا این هدیه را از من قبول کن .