https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/126493
شناسه خبر: 126493
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۹:۲۲
عشق شهادت
به روایت از حوا حشمتی : به یاد دارم وقتی که تقی می خواست به جبهه برود او را به شهر بردند تا از آنجا اعزام کنند و بدون آنکه با ما خداحافظی کند رفت . چون من به او اجازه رفتن نمیدادم ، به مشهد رفتم تا بتوانم او را منصرف کنم . وقتی که به مشهد رسیدیم مشاهده کردم تقی با دیگر رزمندگان در صف ایستاده است و لباس بسیجی به تن دارد . تا چشمم به او افتاد اشک در چشمانم حلقه زد . او هم مرا دید و به طرفم آمد . گفتم : من راضی نیستم تو به جبهه بروی تو دو مرتبه به جبهه رفتی و هم اینک مجروح هستی بیا و این بار صرف نظر کن . ولی او اینقدر اصرار کرد و صورت مرا بوسید و گفت : مادر جان همین یک بار را اجازه بده بروم . بالاخره با اصرار زیاد او با رفتنش موافقت کردم . بلند گو ها بلند اسمها را می خواندند تا اسم تقی به گوشم رسید صورتش را بوسیدم و او هم دوان دوان بطرف صف حرکت کرد و راهی حرم امام رضا (ع) شدند تا از آنجا عازم جبهه شوند.