https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/130219

شناسه خبر: 130219
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۰:۳۴

خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید

یه روایت از شهربانو کلاته ملایی : شبی که فرزندم غلامرضا از خانه رفت خواب دیدم که با ایشان در جبهه هستم . در جبهه یک میدان بزرگی است. یک تپه خاک در داخل این زمین بزرگ بود. به این تپه که رسیدیم من به پسرم گفتم مادر بیا از پایین این تپه خاک برویم. خمپاره ای می آید و شهید می شویم. گفت بیا مادر از طرف قبله برویم که قبله خوش نما است. گفتم از طرف قبله خمپاره می آید . گفت نترس . اگر خدا بخواهد هیچ کار نمی شود. بیا از این جا برویم . ما رفتیم . به نصف راه این خاک رسیدیم یک خمپاره آمد و این تپه خاک نصف شد. دود بلند شد . بچه ام درون دود گم شد . من فریاد زدم در داخل این دود مادر جان چه می کنی. دود تمام شد . زمین باز شد و سر بچه ام بیرون آمد. اینقدر سفید شده بود گوئی برق می زد. مثل آفتاب روشن شده بود. گفت مادر من شهید نشده ام . من دودی ام و رفتم دستانم را دراز کردم که سر بچه ام را بگیرم که بیاید. یکباره راه گم شد. هر چه میان این دود خاک دویدم او را ندیدم. از خواب بیدار شدم و خواب از یادم رفت. صبح بر خواستم گفتم یک خواب دیدم هر چه فکر می کنم یادم نمی آید. صدقه برداشتم به یک نفر دادم و تا شب همین طور گیج می خوردم . گفتم هر کاری هست به سر بچه ام آمده است. دیروز چه خواب بدی دیدم . هر کاری کردم این خواب از یاد رفت . روز دیگرش برادرم با 2 الی 3 نفر از بچه های سپاه آمده بودند که مرا به سبزوار ببرند. بچه ام شهید شده بود. او را در سرد خانه گذاشته بودند . من در خانه بودم یکدفعه عمویش آمد و گفت ابوالقاسم کجاست. گفتم امشب نوبت آبگیریمان است. رفته سر زمین یک باره دید حاج محمد علی آمد خانه . من تا رفتم خانه چادرم را بردارم ، دیدم عمو تاج محمد گفت: عروس نگفتم بله . گفت کجاست ابوالقاسم. گفتم در صحراست. عمو پرسید : نمی آید؟ گفتم چرا. شام بخورد. چائ بخورد . بعدا می رود. گفت بلند شو یک نفر را به دنبالش بفرست. بگو برادرت آمده کارت دارد. تا این حرف را گفت یکدفعه خوابم به یادم آمد. گفتم خوابی که من دیدم هر خبری هست هست. بدون اینکه چادرم را سر هم کنم آمدم بیرون دیدم برادرم با سه تا از بچه های سپاه ایستاده اند. تا این صحنه را دیدم خوابم یادم آمد. گفتم مادر بیایید من خواب بچه ام را دیدم شهید شده بود. در سرد خانه گذاشته اند و آمده اید دنبال ما . دروغ نگویید من نمی ترسم. میدانم بچه ام شهید شده است. گفتم داداش جان بچه ام خمپاره خورد و در میدان دود گم شد.