https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/130222
شناسه خبر: 130222
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۰:۳۴
محبت و مهربانی
به روایت از ناهید بداغ آبادی : یادم نمی رود یک شب پدرم به من گفت : بلند شو برو از آن اطاق میوه بیاور . چون برق ها رفته بود من گفتم می ترسم. غلام رضا هم بگویید با من بیاید . غلام رضا گفت من نمی روم . بابا گفت ناهید خودت برو. من هم رفتم تا میوه بیاورم . پرتقال و سیب بود و من رفتم میوه آورم و میوه درست آن را برای خودم برداشتم. همین طور که داشتم میوه را پوست می کردم این میوه را پرت کردم. رفت به چشم برادرم غلام رضا خورد. من از ترس پدرم رفتم و توی تاریکی پنهان شدم. برادرم گفت بابا تو رو خدا او را نزنش . او از تاریکی می ترسد. خودش بلند شد توی تاریکی آمد جای من و گفت : نمی گذارم بابا تو را بزند.