https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/131136

شناسه خبر: 131136
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۰:۴۷

محبت و مهربانی

به روایت از حسین کاملی : زمستان 66 بود سرما و یخبندان شدیدی بر کوهستان ماووت عراق چیره شده بود ، مدتها بود که جیرة غذایی ما به پایان رسیده بود . اما هنوز هیچ خبری از آن آذوقه و مواد غذایی نبود ، از شدت گرسنگی نان خشک هایی را که قبلاً بلا استفاده شد ، دور انداخته بودیم ، از زیر برفها بیرون می آوردیم و می خوردیم . یکی دو روز آخر را به خوردن بلوط سپری کردیم . بالاخره هم خبر رسید که علی کریمی که مسئولیت آذوقه بچه ها را بر عهده داشت ، به علت بارش برف شدید در میانه راه پشت خط گیر کرده بود و یخ بسته ، به شهادت رسیده بود . اما هیچ کدام از این شرایط نتوانسته بود حتی سر سوزنی از روحیة بچه ها بکاهد . یک روز صبح که برای اقامة نماز بیدار شدم ، متوجه تغییر و تحولاتی در سقف سوله شدم . ناگهان صدای غرش عجیبی شنیدم سنگ های کوه ریزش می کردند ، درختان بلوط ، تکیه سنگهای بزرگ و کوچک به سرعت فرو می ریختند . شب قبل ، شب جمعه بود و بچه ها تا پاسی از شب را به خواندن دعا و نیایش مشغول بودند و حالا در خوش خواب ، همگی می بایست برای شرکت در عملیات آماده می شدیم . چون قرار بود در چند روز آینده عملیاتی انجام شود و لذا خستگی و گرسنگی بچه ها را به خواب عمیقی فرو برده بود . با فریاد من همه از خواب بیدار شدند و به سرعت خودم را از سنگر به بیرون انداختم و گیج و منگ بودم چون که در حین فریاد کردن سنگر فرو ریخت و تعدادی از بچه ها در زیر آوار ماندند و به شهادت رسیدند . این حادثه غم انگیز باعث ناراحتی بچه ها شد و حتی فرماندهان لشگر را تحت تأثیر قرار داد ، زیرا بچه ها برای عملیات آماده شده بودند اما تقدیر براین بود که زیر خروارها خاک و سنگ و آهن بدون شرکت در عملیات مظلومانه به شهادت برسند در حالی که آن عزیزان برای شرکت در عملیات لحظه شماری می کردند . حادثه مزبور عملیات را چند روزی به تأخیر انداخت . چون برای تقویت روحیه بچه ها که دوستان و همسنگران خود را از دست داده بودند ، یک مرخصی کوتاه لازم و ضروری بود . پس از بازگشتن از مرخصی و تجدید قوا با اشتیاق فراوان منتظر اعلام زمان عملیات بودیم ، تمام شب را به خواندن دعای توسل و مناجات سپری کردیم . ساعت 4 صبح بود همانطور که داخل سنگر نشسته بودم خواب بر چشمهایم مستولی شد . نمی دانم خواب بودم یا در حال خلسه یا بیداری ، چند دقیقه بیشتر طول نکشید ، خودم را در تاکستان بزرگی دیدم که از هر سو شاخه های پر بار انگور سرخم کرده بودند . یک صدای آشنا به گوش می آمد . مسیر صدا را پیدا کردم و به طرف آن پیش رفتم ، فضا روشن و روشن تر می شد ، انگار کسی قرآن تلاوت می کرد ، وقتی نزدیک تر رسیدم ، محمود را دیدم . محمود روی سبزه ها نشسته بود و قرآن تلاوت می کرد وقتی نزدیکتر رسیدم ، نوری درخشان از چهره اش تابیدن گرفت چفیه اش را بر پیشانی اش بسته بود . انگار در اطراف او از لا به لای تاکها هزار هزار تندیس و چل چراغ آویخته بودند . سرش را بلند کرد پیشانی ات را به من دوخت ، لبخندی بر لبهایش نشست نمی دانم چه بارقه ای در فروغ چشمانش بود که شوری عجیب در جانم افکند . فقط پرسیدم محمود سرت درد می کند پیشانی ات را بسته ایی ؟ دوباره خندید نه حسین این نشان عاشقی است . متوجه حرفهایش نمی شدم ، نفهمیدم چند دقیقه در این حالت بودم که وقتی چشمانم را باز کردم محمود را دیدم آمد داخل سنگر و گفت : بلند شو بسیجی کوچک و گرنه از کاروان عشاق عقب می مانی . آن موقع من 14 سال بیشتر نداشتم و جزء بچه های کم سن و سال گروهان بودم و محمود هم معاون همان گروهان . بلند شدم و به دنبال بچه ها براه افتادم ، بی قراری عجیبی بر تار و پود وجودم چنگ انداخته بود ، نگران و مضطرب همه جا دنبال محمود بودم محمود پسر بسیار عجیبی بود ، فرز و چابک ، بچه ها می گفتند محمود چریک ، بچه ها را راهنمایی می کرد ، بچه ها مواظب باشید هنوز هوا تاریک است . عراقی ها ته دره هستند پایتان سر نخورد و سقوط کنید ، اگر سنگ ها از زیر پایتان در برود و به ته دره سقوط کند ، عملیات لو می رود . مسیر خطرناک و پر پیچ و خم بود ، صعب العبور و همه جا پر از گل و لای ، برف و باران در هم آمیخته می بارید . همچنان به راه خود ادامه می دادیم . از خط اول عراقی ها گذشتیم ، ناگهان متوجه کوه سمت چپ شدیم . بچه های لشگر دیگری هم از آن مسیر در حال حرکت بودند و عراقی ها متوجه آنها شدند . منور همه جا را روشن کرده بود عراقی ها پشت سر هم منور می انداختند روبروی خودمان را که نگاه کردیم . یک گروه تقریباً 20 نفری به طرف ما می آمدند ، نیروهای عراقی بودند و ما را خودی فرض کرده بودند . نمی دانم کدام یک از بچه ها فریاد زد ایست ، ایست . تازه بود که عراقی ها متوجه شدند ما نیروهای ایرانی هستیم ، همه به جنب و جوش در آمدند ، یکی داد می زد : الجیش الایرانی ، الجیش الایرانی تعال تعال .... و به طرف ما تیر اندازی کردند ، ما هم همه با هم شروع کردیم و آنها را به رگبار بستیم ، اگر چه هوا هنوز تاریک بود و اطراف به خوبی دیده نمی شد ، اما صدای تیر اندازی قطع شد ، عراقی ها اکثراً کشته شده بودند ، صدای گریه یکی از زخمیهای عراقیها می آمد . یکی از روحانیون که به زبان عربی آشنایی داشت فریاد کشید چه شده است ؟ او هم به زبان عربی جواب می داد : شما را بخدا مرا نکشید . زخمی شده ام ، مرا ببرید ، محمود از ما جدا شد و به طرف مجروح عراقی رفت ، داد زدم محمود نرو ، کارهای مهمتری داریم ، نرو . اما محمود جواب نداد . می خواست مجروح عراقی را کمک کند ، واقعاً این چریک دلاور سر چشمه رأفت و مهربانی بود . چند قدمی جلوتر نرفته بود که فریاد یا حسین و صدای شلیک یک گلوله در هم آمیخت . هراسان به طرفش دویدم ، مجروح بعثی با تیری که از کلت خود شلیک کرده بود پیشانی محمود را سوراخ کرده بود . محمود صورتش غرق خون بود و در کنار یک تاک خشکیده انگور بر زمین افتاده بود . خدای من چشمهایم را بستم و یاد خواب چند ساعت پیش افتادم . بچه ها می خواستند مجروح عراقی را بکشند اما وقتی نزدیک رفتند انگار سالها بود که مرده بود ، یکی از بچه ها با عصبانیت فریاد کشید : لعنتی فقط منتظر بود محمود را شهید کند .