https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/131554
شناسه خبر: 131554
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۰:۵۳
خاطرات نحوه مجروحیت
به روایت از هاشم بندار : چهارمین عملیاتی که شرکت داشتم والفجر یک بود که بعد از مرخصی از عملیات قبلی و سازماندهی جهت این عملیات در تاریخ 15/ 1/ 62 آماده باش زده شد که کل نیروها بعد از استراحتی که کرده بودند برگشتند و کاملا روحیه آماده جهت عملیات داشتند و کاروان طرح لبیک به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام شد برادران در لشکرها، تیپ ها و گردان ها سازماندهی شدند و من باز هم سمت بی سیم چی را داشتم که مدتی سمت بی سیم چی معاونت تیپ را داشتم، که آقای شوشتری و حاج آقا احمدی فرمانده محترم تیپ امام جواد بودند که من بی سیم چی ایشان بود. موقعی که به طرف منطقه عملیاتی حرکت کردیم کلیه امکانات مخابراتی را تحویل گرفتیم و تجهیزات نظامی را نیز تحویل گرفتم و منتظر دستور حرکت بودیم کلیه نیروهای رزمنده ای که در گردان ها مأمور بودند به همین ترتیب مشغول به کار شدند و کل گردان ها آماده بودند و زمانی که آماده باش خورد اعلام آمادگی کردند که مسئولین لشکر تیپ برایشان در آن جا قوت قلبی شد و به این ترتیب قرارگاهها و لشکرها اعلام آمادگی کردند که ان شاءا... همزمان ترتیب عملیات داده شود. ما در سایت پنج مستقر بودیم. محدوده عملیاتی فتح المبین بود. سایت های چهار و پنج که ما در سایت پنج بودیم. همانطور که در گذشته گفتم برادران تمام صحبتهایشان را با یکدیگر همه راز و نیاز به درگاه ایزد منان بود و تماما روحیه عملیاتی داشتند. حدود شب بیست و یکم بود که آماده باش به عنوان صد در صد زدند که دیگر هیچکس حق تردد از دژبانی و غیره را نداشت. بی سیم چی های گردان ها را معرفی کردیم و من به عنوان بی سیم چی معاونت تیپ بودم. گردان ها را همان شب به طرف محورهای عملیاتی بردند که این محورها سمت راست محورهای عملیاتی والفجر مقدماتی بود که در محور شرهانی آنجا استقرار پیدا کردند در پشت نقطه رهایی آماده بودند که ساعت حدود 11 با رمز عملیاتی یا ا... یا ا... یا ا... عملیات والفجر یک آغاز شد که در آن جا وظیفه ما این بود که از گردان ها خبرگیری کنیم و مشکلات را پیگیری کنیم و هر گردانی اگر احیانا مسئله ای داشت برویم و مسئله و مشکل آن را حل کنیم. من که دارای جثه ریزی هستم در آن موقع ریزتر بودم که برعکس من مسئول تیپ دارای هیکل درشت و چهارشانه ای بود که دو سه برابر من بود حاج آقا شوشتری یک قدم که برمی داشتند مسئول بی سیم که من بودم باید سه چهار قدم دنبال او می دویدم تا به ایشان برسم. شب رمز عملیاتی که گفته شد برادران به خط رفتند تا جایی که توانستند جلو رفتند و کانالهای مستحکمی را گرفتند، اولین کانال را در هنگام جلو رفتن داخل میادین وسیع و خاردار و حتی در بعضی از جاها مایع قیر مانندی ریخته بودند که رزمندگان نتوانند حرکت کنند که این کانال را آزاد کردند، رزمندگان که حرکت کردند ما هم پشت سر آنها حرکت کردیم رزمندگان شب اول عملیات درگیری شدیدی داشتند مخصوصا این درگیری در تپه های شرهانی بیشتر بود و ما هم هر جور بود می خواستیم پشت سر اینها برویم. ما در معابر همانطور که قبلا گفتم اگر جنازه عراقی و یا شهیدی وجود داشت مجبور بودیم از روی اجساد اینها رد بشویم و معبر را باز کنیم. یادم می آید که آقای شوشتری در حینی که می خواست برود از گردان یدا... آقای اکرمی (شهید) کسب خبر کند من پشت سر او رفتم همانطور بی سیم که دست او بود و صحبت می کرد و دستگاه روی پشت من قرار داشت سیم آن را که می کشید دو سه با روی جنازه های عراقی افتادم و خلاصه بلند شدم و پشت خاکریزی سنگر گرفتیم تا آقای شوشتری مواظب آن محدوده باشد یکی از الطاف الهی را کاملا آنجا به چشم خود دیدم نیروهای رزمنده بسیجی کاملا مشتاق و عاشق بودند با دل و جان و از جان گذشته این بسیجیان چهارده پانزده ساله برای انهدام تانک ها خودشان را داخل صحنه می کردند و با شلیک گلوله آر پی جی دشمن را به رعب و وحشت می انداختند که حداقل از پیشروی دشمن جلوگیری کنند که نتوانند جلوی نیروهای اسلام را بگیرند. آتش سنگینی در کار بود، آتش مقابل ما خیلی سنگین بود ما در آن موقع به اندازه حالا خودکفا نبودیم و کمی محدودیت داشتیم مثلا یکی از اسراء را که گرفته بودند می گفت که در یک لحظه چهل قبضه کاتیوشا شلیک می کند و دوباره در یک لحظه آن را پر می کند که یک دقیقه آن منطقه آرام نبود و تمام آن محدوده با گلوله های کاتیوشا سوراخ سوراخ شده بود و ایثار رزمندگان این بود که بعد از چهل و هشت ساعت راهپیمایی در زیر آتش سنگین دشمن تا جایی که توانستند مقاومت کردند. در آن شب ما همانطور که جلو می رفتیم آقای شوشتری و حاج آقا احمدی جلو من می رفتند که دشمن نارنجکی به طرف ما پرتاب کرد که دو تا سه ترکش ریز آن به برادر احمدی اصابت کرد و به چند تا از برادران دیگر هم که آن طرف تر بودند ترکش آن اصابت کرد که باز من در آنجا آسیبی ندیدم تا صبح با شهید قدم یاری و برادران دیگر مشغول پیاده روی و سرکشی به گردان ها بودیم حدود ساعت 5 صبح هوا هنوز تاریک بود مسئول معاونت تیپ به من گفتند که هاشم شما اینجا باش و ما جلسه داریم که می رویم خبر آن را می گیریم و می آوریم از صبح ساعت 5 که آنها رفتند تا ساعت 11 بعد از ظهر داخل کانال شماره 2 معطل بودیم و به چشم خودم می دیدم که هر خمپاره ای که داخل کانال می خورد تعدادی از برادران شهید و یا مجروح می شدند، هر چه سئوال می کردیم که چکار کنیم می گفتند تو بمان تا ما بیاییم صحبت کردم و گفتم که هیچ مسئولی با من نیست و نمی شود اینجا ماند بالاخره برادر حسین پور که مسئول مخابرات بود از برادر شوشتری سئوال کرده بود که چکار کنم گفته بود که شما جایگزین بی سیم چی های گردان سیف ا... بشوید چون تمام بی سیم چیهای آن گردان شهید شده اند و فقط مسئول مخابرات گردانشان که برادر احمد قاسم زاده است مانده است که دستش هم خالی است و شما بروید بی سیم چی او بشوید ما هم که دیدیم بیکار هستیم و بی سیم هم پشت من قرار داشت حرکت کردم حدود صد متر که کنار کانال بود رفتیم بعد هم جاده آسفالته ای قرار داشت که اگر یک لحظه سر را بالا می آوردیم تیر صد در صد به آن می خورد خلاصه هر جوری بود و با استفاده از یک پرش سریع آن طرف جاده پریدیم و پشت سنگری که برادران شهید محمد منصور قاسمی که در والفجر 8 شهید شدند و یا برادر حسین مرادی و دیگر برادران مخابرات آنجا بودند رفتیم، ما به خاطر این که تشنه بودیم و دهانمان خشک شده بود یکی از برادران کمپوتی را باز کرد به محض اینکه کمپوت را می خواستم بخورم که ناگهان متوجه نشدم گلوله کاتیوشا یا خمپاره بود که پشت من شلیک شد سرم را که آمدم خم کنم این دفعه دیگر از ترکش گلوله چند ریزه کوچک به گیجگاه من خورد به محض این که مجروح شدم چون قبلا دیده بودم که یکی از بچه های بی سی چی وقتی مجروح شده بود بی سیم خود را گم کرده بود زار زار گریه می کرد، به خاطر این که مسئله برای من اتفاق نیفتد به بچه ها می گفتم که هوای بی سیم مرا داشته باش آنها می گفتند که تو خودت مجروح شده ای به فکر بی سیم هستی بعد از این که مرا پانسمان کردند همانجا نشسته بودم و هر چه می گفتند بلند شو برویم می گفتم نه من همین جا می مانم در صورتی که همان جا نشسته بودم سرم گیج می رفت چند تا از دوستانم به خیال این که سر من ترکش خورده است و من بیهوش شده بودم فکر می کردند که من شهید شده ام و گریه می کردند به هر صورت من را روی برانکارد قرار دادند و سوار آمبولانس کردند و به اوژانس می بردند که در آنجا پانسمان سرم را عوض می کنند و از آنجا مرا به دزفول می آورند و از آنجا سوار هواپیما شدیم و به تبریز برده شدم که چهار روز هم در بیمارستان تبریز بستری بودم که از تبریز هم با هواپیما به مشهد برده شدم که یک هفته ای هم در مشهد بستری بودم که بعد از آن هم استراحت کردم که این عملیات هم به پایان رسید.