https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/131557
شناسه خبر: 131557
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۰:۵۳
عشق به جهاد
به روایت از حسین انگیزه : در جزیره مجنون جاده ای بود که دشمن روی آن دید داشت . لذا برای عبور و مرور می بایست کانالی کنده می شد ، فرماندهی لشکر هم دستور داده بود که همه واحدهای لشکر برای کندن کانال باید کمک کنند . به همین جهت به نوبت از هر واحدی یک گروه هر شب برای کندن کانال به آن محل مراجعه می کردند آن شب نوبت گروه مخابرات بود که می بایست این کار را انجام می داد . قرار شد که یک نفر هم کادر گردان همراه گروه به جزیره برود هاشم گفت : من می روم ، آقای خیاری گفت من می روم تعارفات بالا گرفت بالاخره قرعه کشی کردیم که شماره آخر به هر کسی بیافتد او برود شماره آخر به هاشم افتاد ، یکی از بچه ها گفت ، من قرعه کشی را قبول ندارم ، بیاید تسبیح بگیریم ، دانه آخر به هر کسی افتاد ، همان نفر برود . این دفعه هم نام هاشم در آمد . هاشم گفت : قبول داشته باشید یا نداشته باشید . من خودم می روم . آقای خیاری هم همراه آنها رفت . حدود چهار یا پنج صبح بود که دیدم آقای خیاری وارد اطاق شد من متوجه شدم پشت لباس آقای خیاری خونی است . می خواست از ما پنهان بکند . گفتم چی شده ، کو هاشم گفت : هاشم داخل کانال مجروح شد. الان هم بیمارستان اهواز هست . بالافاصله برای عیادتش به بیمارستان شهید چمران اهواز رفتیم . دیدم دست و پای هاشم را به تخت بیمارستان بسته اند بدنش هیچ حرکتی نداشت سمت راست بدنش چند ترکش خورده بود چشم راست وصورتش کلاً باند پیچی شده بود مشخص بود ترکش بزرگی به قسمت سرش اصابت کرده . می شود گفت که در یک حالت بودن یا نبودن به سر می برد. یک باره دیدم که تکان می خورد ، بالا سرش رفتم ، پاهایش را به هم می کشید مشخص بود که از درد زیاد رنج می برد تا ظهر بالای سرش بودم قرار شد برای ادامه معالجه به تهران اعزام شود که در تهران هم به بیمارستان شهید کامیاب مشهد منتقل کدن بودند چون قرار شد ، کارهای مأموریتی که ایشان در سبزوار داشت را من انجام دهم به مشهد آمدم و به مجض رسیدن به مشهد برای ملاقاتش به بیمارستان رفتم در بیمارستان برای اینکه ببینم حافظه اش کار می کند یا نه و امتحانش کنم گفتم : هاشم جان بنده را می شناسی ؟ گفت: حسین موجی - به خاطر اینکه توی جبهه مرا چند بار موج انفجار گرفته بود بچه ها به من می گفتند حسین موجی - وقتی هاشم این جمله را گفت: خوشحال شدم که فکر و حافظه اش کار می کند . از طرفی تعجب می کردم وقتی دکتر های معالج می گفتند که از دست ما کاری برای ایشان ساخته نیست . یکی دیگر از بچه ها جلو رفت و گفت : من را هم می شناسی ؟ بله حسین چهار چشم خیلی امیدوار کنند صحبت می کرد . روز بعد برای مأموریت به سبزوار رفتم که یکی از برادران سپاه سبزوار گفت : می دانی چه شده ؟ گفتم: نه گفت :دیروز هاشم شهید شده . گفتم نه روز قبل من به ملاقاتش رفتم خیلی خوب صحبت می کرد و شوخی می کرد ، کلی با هم گفتیم و خندیدیم . بالاخره با مشهد تماس گرفتم این خبر صحت داشت همان شب به مشهد آمدم و بعد از تشییع جنازه در بهشت رضا یکی از برادران مخابرات قرار شد سخنرانی کند . موقع صحبت هر کاری کرد نتوانست صحبت کند . بغض گلویش را گرفته بود و شهادت هاشم اینجوری در وجود برادر ها تأثیر گذاشته بود .