https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/131928
شناسه خبر: 131928
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۰:۵۷
خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از حسن بدیهی نجف آبادی : من خیلی دوست داشتم که خوابش را ببینم تا اینکه یک شب خواب دیدم داخل باغی بودم که پر از میوه بود . میوه زیادی جمع کردم و داخل جعبه ریختیم بعد با خود فکر کردم و گفتم : حال من با این جعبه های میوه چکار کنم باید بروم و یک ماشین بگیرم که این میوه ها را ببرد. دنبال ماشین رفتم که دیدم محسن با یک ماشین وانت پیکان به طرف من می آید به او گفتم : من مقداری میوه جمع کرده ام بیا با هم میوه ها ببریم . گفت: چشم پدر برویم . سوار ماشین شد که روشنش کند ، متوجه گشت که ماشین روشن نمی شود.او گفت: پدر بروید ماشین روشن نمی شود و اگر راه هست به داخل باغ برویم . گفتم: پسرم من می دانم راه هست گفت: نه پدر باز هم بروید و نگاه کنید . من رفتم و دیدم که چند جوی آب هست ولی راه باز است جلو آمدم و گفتم : از این راه می توانیم رد شویم ولی حال که ماشین روشن نمی شود چکار کنیم. او گفت : ماشین را هل بدهید تا راه بیفتد . گفتم: مگر می شود که من تنهایی هل بدهم ، گفت: حالا شما ماشین را هل بدهید من رفتم که ماشین را هل بدهم دیدم چند نفر عقب ماشین خوابیده اند . گفتم: اینها را بیدار کن که بیایند ماشین را هل بدهند . در این هنگام محسن از ماشین پیاده شد شروع کرد به هل دادن ماشین . من فقط ایستاده بودم و تماشا می کردم با همان حالت که ماشین را هل می داد برگشت و به من نگاه کرد خنده ای شیرین بر روی چهره اش بود من از آن خنده ای که کرد شاد شدم و من هم خنده ای کردم که در همین موقع از خواب بیدار شدم و دیدم که نه باغ هست و نه محسن و نه ماشین . فقط من مانده ام تنهای تنها.