https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/134464

شناسه خبر: 134464
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۱:۳۱

صله رحم

یکی از برادران بسیج محل می گفت : یکروز علیرضا به درب منزل ما آمد و گفت: موتورت را امانت می خواهم که به منزل چند تن از آشنایان بروم . حالاتی در علیرضا دیدم که نتوانستم به او نه بگویم . موتور را به او دادم و گفتم : هر موقع که کارت تمام شد موتور را بیاور . علیرضا با لبخندی که بر لبانش بود گفت : " این آخرین باری است که مرا ملاقات می کنی . " به او گفتم : علیرضا این حرفها را نزن . امیدوارم سلام باشی و بتوانی به اسلام خدمت کنی .