https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/134575
شناسه خبر: 134575
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۱:۳۳
خاطرات جنگي
راوی محمدعلی موهبتی: در حمله خیبر بود که با رزمنده ها برای یورش به خاک دشمن پیش می رفتیم. از اول شب تا نزدیکی صبح با دشمن می جنگیدیم. نزدیک صبح بود که ما خیلی خسته شده بودیم. دیگر نفهمیدیم که چه شد بعد از یک مدتی صدای برادری را شنیدم که آهسته می گفت: برادر بلند شو الان عراقی ها به این طرف می آیند بقیه برادرها رفته بودند و آنقدر خسته و کوفته وبودم که حتی نتوانستم چشمانم را باز کنم. این برادر که نتوانسته بود به هیچ وسیله ای مرا بیدار کند خودش تنهایی براه افتاده بود. بعد از مدتی که بیدار شدم فهمیدم که عراقی ها نزدیک من هستند با عجله از جا برخاستم و به طرف نیروهای خودی حرکت کردم. عراقی ها که متوجه من شده بودند پشت سرهم به طرف من شلیک می کردند تا بالاخره نفهمیدم چطور از بین آن همه تیراندازی جان سالم بدر بردم و به نیروهای خودی ملحق شدم، شاید لایق شهادت نبودم.