https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/136737

شناسه خبر: 136737
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۰۴

خاطرات جنگی

هیچ وقت نشد آقاى یعقوبى از جبهه حرفى بزند. بالاخره با اصرار زیاد اطرافیان یکروز سفره دلش را براى ما پهن کرد و گفت: نزدیک غروب بود و عراق مرتب بر روى سر ما آتش مى‏ریخت. دیوار مخروبه‏اى بود که از شدت آتش به آن پناه بردیم و پناهگاهمان همین دیوار شد. اطراف را به شدت مى‏زدند و منطقه براى یک لحظه آرامش را در خود احساس کرد. 5-4 نفرى از پاى دیوار بلند شدیم و به طرف خاکریز شروع به دویدن کردیم تا هر چه سریعتر کار را تمام کنیم. همین که به خاکریز رسیدیم براى یک لحظه صورتم را برگرداندم و به آن دیوار نگاه کردم. گرد و غبار فضاى اطراف آن دیوار را احاطه کرده بود. هیچ اثرى از آن دیوار نبود. بعد از اینکه ما از آن دیوار فاصله گرفتیم، خمپاره‏اى بر آن اصابت کرد و این خواست خدا بود که ما زنده بمانیم.