https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/136755
شناسه خبر: 136755
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۰۴
تقيد به حجاب
اوایل انقلاب بود. یکى از همسایهها تنور داشت. مادرم خانه آنها رفته بود و نان مىپخت. مقدارى "لبو" هم داخل تنور گذاشته بود تا پخته شود. مادر به خانه آمد و گفت: برو به همسایه بگو که اگر "لبو" پخته شده آنها را بدهد تا بیاورى. من که هنوز سن چندانى نداشتم بدون روسرى و چادر به خانه همسایه رفتم در همین هنگام پدرم از راه رسید و من را با آن وضع مشاهده کرد. یک چشمى گرداند و گفت: این چه وضعى است که دارى، چرا اینجورى در حیاط آمدى؟ گفتم بابا نمىدانستم شما مىآیى. گفت: چه کار به من دارى که چه موقع مىآیم، حجابت را باید همیشه حفظ کنى. به اصطلاح یک آجر از روى زمین برداشت تا به من بزند. من که ترسیده بودم به طرف کوچه دویدم گفت: مگر تو را نگیرم. مادرم که من را دید گفت: بیا مادر، نمىگذارم تو را بزند. پدر گفت: اگر یک مرتبه دیگر تو را با این وضع ببینم با همین آجر توى سرت مىزنم. اما او هیچگاه ما را تنبیه نکرد. با نگاهش ما را متوجه اشتباهمان مىنمود.