https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/136762

شناسه خبر: 136762
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۰۴

پيش بيني شهادت

یکى ار همرزمان آقاى یعقوبى نقل مى‏کرد:بعد از ظهر بود دیدم آقاى یعقوبى یه آرایشگاه رفت و به سر و صورت صفایى بخشید.چهره نورانى داشت.هرکس که وارد آرایشگاه مى‏شد و ایشان را مى‏دید فکر نمى‏کرد که این آدم فردا به خط برود برنمى گردد.آقاى یعقوبى گفت:من مى‏خواهم به خط بروم. گفتم:من هم با شما مى‏آیم دیگر طاقت ماندن ندارم.تیمورى رفت شما هم که مى‏خواهى بروى پس من هم مى‏آیم.ایشان گفت:نه شما باید اینجا بمانى گفتم نه من اصلااینجا نمى‏مانم چرا شما مى‏خواهید به خط بروید ومرا با خودنمى برید چون پیر هستم؟آقاى یعقوبى گفت نه شماپیر نیستى ولى به دلایل مختلف شما باید اینجا بمانى. ولى من قبول نمى‏کردم.اما ایشان گفت:شما باید بمانى و مأموریتى را انجام بدهى. ساکى را که متعلق به خودش بود به من داد و گفت بعد از رفتن من این ساکر را برمى دارى و مى‏روى به خانواده‏ام تحویل مى‏دهى چون یکسرى مدارک هست که نمى‏خواهم کسى درب این مدارک را باز کند. اینجا بود که فهمیدم آقاى یعقوبى قصد رفتن دارد و این سفر آخر ایشان است و دیگر برنمى گردد.