https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/136764

شناسه خبر: 136764
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۰۴

خاطرات سياسي

روز یکشنبه بود که با آقاى یعقوبى به منزل آیت الله شیرازى آمدیم. روز جلوتر فروشگاه ارتش را خالى کرده بودند دیدم عده‏اى کنار دیوار ایستاده‏اند و مى‏گویند که دیروز ما چند کیسه برنج از فروشگاه بردیم، یکى مى‏گفت: ما چقدر قند بردیم و برادرم جلو رفت و با آنها صحبت کرد و گفت: این کیسه برنح یا قندى که شما برداشتید و بردید مال بیت المال است. اینها حرام است. بروید از آقاى شیرازى سوال کنید. بعضى از اینها قبول کردند و بعضى گفتند برو بابا، مى‏خواستند فروشگاه را آتش بزنند ما هم رفتیم فلان جنس را برداشتیم. ایشان گفت: شما باید هر چه از آنجا بیرون آوردید به خانه آقاى شیرازى تحویل بدهید. نروید به زن و بچه خودتان بدهید. در حین صحبت کردن بودیم که دیدیم مردم شکست خورده و پراکنده شدند و بعضى به طرف حرم مى‏روند. از کنار دیوار به طرف خانه آقاى شیرازى نگاه کردیم و اطراف خانه ایشان چیزى جزء تانک و سرباز ندیدیم. موتورهایمان آن سمت خیابان بود من گفتم: بیا از این طرف برویم. من که متوجه نشدم آقاى یعقوبى گفت بیا از این سمت برویم. فکر کردم دنبالم مى‏آید. به طرف بازارچه رفتم. چند ساعتى گذشت که اوضاع کمى آرام شد. اما اعلام کردند یک ساعت دیگر حکومت نظامى شروع مى‏شود. من آمدم و موتور را برداشتم که بروم، دیدم موتور برادرم همانجاست، صبر کردم تا بیاید، اما دیر کرد. به طرف کوچه باز گشتم ولى پیدایش نکردم. یک ربع دیگر تا حکومت نظامى مانده بود موتور را سوار شدم تا به خانه بیایم. دیدم عده‏اى کنار موتور برادرم ایستاده‏اند با خودم گفتم که اینها مى‏خواهند بنزینش را خالى کنند یا اینکه موتور را آتش بزنند. دوان دوان به طرف موتور آمدم و گفتم: چه کار مى‏کنید، اگر بنزینش را خالى کنید، نمى‏توانیم موتور را ببریم. به موتور نگاه کردم. تیرى به لاستیک آن اصابت کرده و آن را سوراخ کرده بود. وقتى دیدم عباس نیامد، موتور را همانجا رها کردم و با ناراحتى به خانه آمدم. وارد حیاط که شدم دیدم همسرش کنار دیوار ایستاده و رادیو مرتب اعلام مى‏کندکه درگیرى هنوز ادامه دارد. همسرش گفت: آقاى یعقوبى کجاست. من که هیچ خبرى نداشتم گفتم: حرم رفته به زودى مى‏آید. موتورم را داخل گذاشتم و بدون سر و صدا از خانه بیرون آمدم. چیز زیادى به حکومت نظامى باقى نمانده بود از خانه خارج شدن تا بروم موتور عباس را بیاورم. آمبولانسها پشت سر هم زخمى‏ها را به بیمارستان مى‏بردند. با خود گفتم احتمالا عباس زخمى شده که تا به حال به خانه نیامده است. مى‏خواستم به بیمارستان بروم و خبرى بگیرم. در فکر بودم که عباس را دیدم به سمت من مى‏آید. عصبانى شده بودم. گفتم: مرد مومن، ما که با هم بودیم هیچ نمى‏گویى و مى‏روى. من را جان به لب کردى، موتور شما را مى‏خواستم ببرم ولى نشد، شما باید آنقدر بى فکر و بى خیال باشى. گفت: چرا جوش بى خود مى‏زنى. آن موقع که شلوغ شد به شما که گفتم بیا حرم برویم ولى شما از آن سمت دیگر رفتى، دیدم شما نیامدى من هم از این طرف به حرم رفتم و نماز را خواندم و زیارتى کردم و آمدم. آنجا به تندى با ایشان صحبت کردن ولى ایشان لبخندى زد و به طرف خانه آمدیم.