https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/136776
شناسه خبر: 136776
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۰۴
خبر شهادت
فرشها و حصیرها را شسته بودیم که زنگ خانه به صدادر آمد. درب را باز کردم دیدم یک آقایى پرسید:منزل آقاى یعقوبى اینجاست؟گفتم بله بفرمائید. گفت آقاى یعقوبى... گفتم: منطقه است.گفت چند وقت است که منطقه است؟گفتم 12 10 روزى هست که به منطقه رفته است. گفت خبرى از ایشان ندارید. جوابم منفى بود.گفت: کدام منطقه هستند؟ گفتم اهواز هستند با ایشان چکار دارید؟ گفت یکى از دوستانشان هستم و... گفتم: هر امرى دارید ما در خدمتان هستیم اگرحرفى دارید بگویید .گفت: کس دیگرى یا بزرگتر منزلتان نیست؟وقتى گفت کس دیگر نیست بزرگتر ینیست همان لحظه تکان عجیبى خوردم ولى خودم را کنترل کردم و گفتم اگر مسئلهاى پیش آمده بگویید آمادگى اش را داریم.گفت اگر کس دیگرى هست مىخواهم با او صحبت کنم. هرچه اصرار کردم حرفى نزد.آدرس خانه برادرش را دادم آنجا رفته بود و گفته بود به خانوادهاش چیزى نگوئید که آقاى یعقوبى شهید شده.پسرم که خانه عمویش بوده تا اینکه چشم عمویش به او مىافتاد ناخوداگاه مىگوید: عمو جان بى پدر شدى... به خانه برادر شوهرم رفتم. برادر خانمش درب حیاط ایستاده بود و نمىگذاشت من داخل بروم. گفتم:آقاى صفر بگذار داخل بروم ببینم چه خبر است.گفت: خانم یعقوبى چیزى نیست هیچ خبرى نیست. از زیر دست آقا صفر با اینکه نامحرم بود رد شدم و داخل رفتم و دیدم برادر شوهرم حالش عوض شده و زار زار گریه مىکند. فرداى آن روز به معراج رفتیم. به چهره آقاى یعقوبى که نگاه مىکردم با چهره خندان محبتآمیز با ما خداحافظى مىکرد آنجا زیارتش کردیم و به سوى منزل آمدیم.