https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/136790
شناسه خبر: 136790
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۰۴
ايثار و فداکاري
راوی حمید یعقوبی: به خاطر دارم اوایل سال 1365 بود که من از مدرسه به منزل آمدم ودیدم پدرم شهید یعقوبی مشغول جدا کردن لباسهای بسیجی وملزمات جبهه است. بعد از ظهربود که پدرم گفت:لباس بپوش تا به مهدیه برویم.وقتی به آنجا رفتیم دیدم بسته ای که حاوی یک دست لباس بسیجی ویک اورکت وپوتین است در دست پدرم بود با خودم گفتم:شاید پدر دیگر قصد رفتن به جبهه را ندارد ودر آن حال کودکی خوشحال شدم اما وقتی به مهدیه رسیدیم با مسائلی روبرو شدیم که به خود خیلی بالیدم در مهدیه تعدادی از برادران بسیجی در حال توضیح لباس وپوتین واورکت بودند وقتی پدرم آنها را دید همدیگر را درآغوش گرفتند ورو بوسی کردند بعد هم پدرم آن بسته را به دوستش داد وگفت:این ها را که در منطقه بودیم دادند ومن لازم ندارم به دیگر برادران بسیجی بدهید که یکی از برادران بسیجی گفت: آقای یعقوبی امروز هم که روز تحویل لباس برای اعزام است وشما هم که عازمید به جبهه خوب این دست لباس وپوتین به عوض لباس وپوتینی که قرار بود امروز به شما بدهم. پدرم گفت:نه من دارم.همین لباسهای فعلی هم اندازه است ،بعد خداحافظی کرد وبا پدرم به منزل برگشتیم.