https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/136861
شناسه خبر: 136861
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۰۵
عشق به جهاد
راوی ابراهیم خردمند : من تازه ازدواج کرده بودم موسی الرضا یزدانی هم تازه از جبهه آمده بود و جلسه ای در مسجد گذاشتند و برای جذب نیرو صحبت هایی کردند من خدمت ایشان رسیدم و گفتم که من با شما می آیم . گفت:شما تازه ازدواج کرده اید . گفتم : نه برویم ما کارمان را کردیم حکم هم گرفتیم و عازم شدیم داخل اتوبوس که نشستیم هنوز مقداری راه بیشتر نرفته بودیم که گفتیم یا علی بن موسی الرضا انگاری که یک نخی بود که بسته بودند به دلم که داشت کنده می شد. همین مطلب را که گفتم : موسی الرضا برگشت یک نگاهی کرد گفت: جدی می گویی . گفتم: خوب بله . گفت: پس بگو اتوبوس نگه دارد برو پائین ما همچین رفیقی نمی خواهیم تو هم نیا گفتم بابا ما یک شوخی هم نمی توانیم با تو بکنیم گفت حالا که شوخی کردی بگذار یک چیزی برات بگویم . گفت شما آلان یک دلهره ای داری من هم آلان یک دلهره ای دارم پرسیدم دلهره شما چیست ؟ گفت : من دلهره دارم که اگر جنگ تمام شود من چه کار کنم این حرفش مرا تکان داد من در فکرم که اگر جنگ تمام شود و من زنده باشم از مسئولین می خواهم که به من اجازه بدهند من در این دشت ها و جنوب و غرب برای خودم راه بروم مرابه شهر نفرستند زیرا شهر برای من تنگ است.