https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/137455

شناسه خبر: 137455
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۱۳

ساده زيستي و پرهيز از تجمل

شبی که می خواستم مراسم عروسی بگیریم رفتم و برای سید جعفر یک جفت کفش خریدم. ناگهان متوجه صدایی که شبیه به صدای او بود شدم. دیدم که سید جعفر پاشنه های کفشش را با اره می برد. گفتم: چرا این کار را می کنی گفت: دوست دارم که کف کفشهایم صاف باشد. موضوع را به پدرش اطلاع دادم. پدرش گفت: من قضیه را حل می کنم. به این بهانه که می خواهم برای خودم پیراهنی بخرم و او درباره ی آن نظر بدهد با او به بازار رفتند و پیراهنی را خریداری کردند و آمدند. شب پدر سید جعفر به او گفت: دوست دارم امشب پیراهن مرا به تن کنی تا بدین وسیله متبرک شود. سید جعفر پیراهن را پوشید و صبح آن را از تنش در آورد. هنوز پدر شهید آن پیراهن را به عنوان یادگاری نگه داشته است.