https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/137457

شناسه خبر: 137457
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۲۲:۱۳

عشق شهادت

-قبل از عملیات کربلای 4 ، با توجه به اینکه من در واحد بهداری لشگر 21 امام رضا (ع) بودم یک روز داشتم به سمت ستاد می رفتم که دیدم جعفر آقا با یک تویوتا در حال آمدن است ، پنج ماهی بود که او را ندیده بودم . رفتم جلو احوالپرسی کردم چهرة او با آن چهره ای که من پنج ماه پیش دیده بودم تفاوت داشت . او آمادة یک حرکت تمام شدنی در دنیا بود که معلوم نخواهد بود سر آغاز این حرکت از کجا شروع شده و به کجا ختم خواهد شد از لحاظ چهره نورانی شده بود . ترکش کوچکی بین انگشت شصت و سبابه اش بود با بچه ها دور همدیگر نشستیم و صحبت کردیم به همراه بچه های پایگاه از جمله شهید شهابی و شهید ملا ئکه . آقای ملائکه به سید جعفر گفت : این ترکش را بیا تا از بین انگشتانت در بیاوریم عمل آن خیلی آسان است . من به سید گفتم : اگر می دانی کارت نزدیک است دست ما را هم بگیر ، به هر حال ما هم توی این دنیا بی کس و کاریم تنها رفیق ما برای شفاعت شما هستید . او گفت : دعا کن برویم " انشا الله " و این آخرین جمله ای بود که من از او شنیدم .